محمّد ( ص ) و قرآنش ايمان بيشتر پيدا كنيد ، زيرا صدق وعدههاى قرآن در مورد فتح و غنائم جنگى مشاهده كردهايد .
جريان فتح حديبيه
ابن عبّاس گويد : رسول خدا ( ص ) از مدينه خارج شد در حالى كه عازم مكه بود ، همين كه به حديبيه رسيد شتر سوارى حضرت ايستاد ، هر چه حضرت به ناقه نهيب زد كه به راهش ادامه دهد حركت نكرد و همانجا خوابيد ، ياران حضرت گفتند : ناقه از پا در آمد ، حضرت فرمودند : شتر من چنين عادتى نداشته است ، گويا او را رفتن باز داشته است ، حضرت عمر بن الخطّاب را احضار كرد تا او را به سوى اهل مكه بفرستد تا به حضرت اجازه دهند وارد مكه شود و اعمال عمرهء خود را انجام دهد و شتر خود را قربانى نمايد ، عمر گفت : يا رسول اللَّه من در مكه دوست و رفيقى ندارم و از قريش مىترسم ، زيرا من سخت با آنان دشمن هستم ، ولى شخصى را به شما معرّفى مىكنم كه او از نظر قريش از من عزيزتر است ، و اين شخص عثمان بن عفّان است ، حضرت فرمودند : راست گفت : و حضرت رسول ( ص ) عثمان را فراخوانده او را به سوى ابو سفيان و اشراف قريش فرستاد تا به آنان خبر بدهد كه براى جنگ نيامده است ، و تنها براى زيارت خانهء خدا آمده است تا حرمت بيت را تعظيم دارد .
قريش عثمان را پيش خود نگهداشتند ، خبر به پيامبر ( ص ) و مسلمانان دادند كه عثمان كشته شد ، حضرت فرمود ما آرام نخواهيم گرفت تا با اين قوم نبرد كنيم ، و مردم را به بيعت فرا خواند ، حضرت به پا خاست و تكيه بر درختى فرمود و با مردم بيعت فرمود كه با مشركين جنگ كنند و فرار نكنند .
عبد اللَّه بن معقل گويد : من آن روز بالاى سر رسول خدا ( ص ) ايستاده