و ديو متمرد به صورت سليمان در آمده و به نزد همسرش رفت و انگشتر را از او گرفته و به عنوان پيامبر و پادشاهى در چهرهء سليمان بر تخت وى جلوس كرد و چهل روز سليمان فرارى شد .
2 - ديوى بود كه « آصف » نام داشت ، روزى سليمان از وى پرسيد ، مردم را چگونه فريب مىدهى ؟ ديو گفت انگشتر خود را نشان ده تا بگويم ! سليمان چون خواست انگشتر خود را نشان دهد ديو از دست او ربوده و به دريا انداخت ، و در نتيجه پادشاهى سليمان از ميان رفته و ديو به جاى او بر تخت سلطنت نشست ، ولى نتوانست با همسران سليمان نزديكى پيدا كند و خدا او را از اين كار منع كرد ، در اين مدت سليمان طعام گرفته و مىخورد و بر كسى نمىتوانست طعام دهد ، تا روزى زنى به وى ماهى آورد چون شكم ماهى را شكافت انگشتر خود را در آن ميان يافت ، و خدا پادشاهى او را دوباره به وى بازگردانيد و « سدى » گفته كه نام اين ديو « حيقيق » بوده است .
3 - سبب سرزنش سليمان اين بوده كه خدا وى را امر كرده بود كه از غير « بنى اسرائيل » ازدواج نكند ولى او از غير ايشان ازدواج كرد .
4 - و يا علت نكوهش اين بوده كه سليمان با زنى در حال حيض نزديكى كرد و خونى از آن چكيد و سليمان انگشتر خود را گذاشته و به حمام رفت ، پس شيطان آمده و انگشتر وى را ربود .
5 - سليمان با زن مشركى ازدواج كرد و او را نتوانست به سوى خدا باز گرداند و او چهل روز در خانهء سليمان بت پرستى كرد ، پس خداوند وى را چهل روز دچار داستان ديو و انگشتر كرد .
6 - سليمان سه روز كناره گرفت و به كار مردم رسيدگى نكرد و خداوند او را بدينوسيله آزمايش و امتحان كرد .
نقدى از داستانهاى گذشته
خوانندهء محترم خوب توجه كنيد كه چگونه اين داستانها ساختگى است ،