حزب جاهليّت و چالش مكتبى
مردى در سفرى طولانى به دور از خانواده خويش بود . هنگاميكه به منزلش بازگشت ، دخترى 5 ساله را در آن يافت . از همسرش پرسيد : اين دختر ، كيست ؟ پاسخ داد : هنگاميكه به مسافرت رفتى من حامله بودم . مرد با شنيدن آن سخن ، كينهاى به دل گرفت و در كمين فرصت نشست . تا اينكه روزى رسيد و دخترش را به حومه روستايى كه در آن زندگى مىكرد با خود برد . سپس كندن گودالى را آغاز نمود . در سويى ديگر دخترك نشسته بود و به او نگاه مىكرد .
نمىدانست براى چه پدرش اين گودال را مىكند . پس هرگاه پدرش خسته مىشد و در كنارش مىنشست ، گرد و غبارى را كه بر چهرهء پدر نشسته بود ، پاك مىنمود . زمان جنايت فرارسيد . پدر او را گرفت و در گودال نهاد و بر پيكر و صورت معصومش خاك ريخت تا او را مدفون سازد . در آن لحظات ، فرياد يارى خواهى دخترك برخاست ، ولى پدر سنگدلش توجّهى نكرد و او را دفن نمود . سپس در حالى كه گرد و غبار لباسش را مىتكاند به منزلش بازگشت !