تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
كننده مىيافتيم ، بلكه آن را افزون از كفايت مىديديم ، و نيكوترين سخن آن است كه اندك آن تو را از بسيار آن بى نياز سازد ، و معنى آن در ظاهر لفظ بود ( « البيان و التّبين » ج 1 ص 83 ، تصحيح عبد السلام هارون ) . [ 26 ] ترجمهء لفظ به لفظ : به زير بغل اشتران بزنيد . [ 27 ] بقيّة السّيف ، ماندهء كسانى هستند كه در راه كرامت و حفظ شرافت ، مرگ را بر خوارى ترجيح داده‌اند . اينان بنامند و با عدّت و حرمت تمام نامشان مذكور و همه جا مشهور و نمونهء روشن آنان آل محمدند صلوات اللَّه عليه و عليهم ، كه بيشتر از هر خاندان شهيد داده‌اند ، و امّا شمار آنان پيوسته روزافزون است . و نامشان با حرمت مقرون [ 28 ] أنفال : 33 . [ 29 ] رجوع كنيد به فقرهء 197 . [ 30 ] أنفال : 28 . [ 31 ] در رسيدن : تدارك كردن ، جبران كردن . [ 32 ] اشارت است به آيهء 27 از سورهء مائده ، * ( إِنَّما يَتَقَبَّلُ الله مِنَ الْمُتَّقِينَ ) * . خدا از پرهيزگاران مىپذيرد . [ 33 ] آل عمران : 68 . [ 34 ] نوف پسر فضاله ، بعضى او را به حمير و بعضى به همدان نسبت داده‌اند ( « قاموس الرجال » ج 9 ص 235 ) ، و به هر حال وى از ياران امير المؤمنين ( ع ) بوده است . [ 35 ] گستردنى : فرش . [ 36 ] اين كلمه در برخى نسخه‌ها « طيب » و در برخى « طيّب » است . شارحان و مترجمان آن را گونه گون شرح و ترجمه كرده‌اند ، ابن ميثم نويسد : و اين از لوازم پارسايى آنان بود در ترك متاع دنيا از طيب نفس . و در ترجمهء خوئى آمده است : « و آبش را به جاى عطر به حساب آورده‌اند . بعض مترجمان فارسى آن را شربت گوارا و يا نوشابهء گوارا گرفته‌اند ولى به احتمال قوى « طيب » است و شاهد آن سخن عيسى است ( ع ) : « عطر خوشبويم آب است و نانخورشم گرسنگى . » ( ترجمهء « التّصوف الأسلامى » زكى مبارك ، ياد داشت آقاى دكتر سيد على محمد سجّادى و مؤيد آن آيهء شريفهء است : * ( وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً ) * ( فرقان : 48 ) ، و نگاه كنيد به تعليقهء 10 خطبهء 160 ) . [ 37 ] « عريف » در فرهنگهاى قديمى به معنى مهتر و رئيس قوم است . ابن منظور نويسد : عريف ، مهتر بود چون به سياست قوم خود آشناست ، و در حديث آمده است : « عرفاء در دوزخند . . . » و شايد اين حديث تحذيرى است از تصدى رياست ، چه تواند بود كه عريف وظيفهء خود را چنان كه بايد انجام ندهد ، و نيز عريف به معنى عالم و آشنا