روز به بازار مدينه رفت و به هر شتر كه رسيد پى كرد . مردم گفتند : اشعث كافر شده گفت : « نه چنين است . در شهر ما رسم است كه براى عروسى وليمه مىدهند . مردم بيايند و گوشت اين شتران را ببرند . » سپس بهاى همه را پرداخت ، و معلوم است كه اين كار از روى تكبّر بود ، نه براى رضاى خدا .
و در « مجمع البحرين » نويسد ، در محضر امام صادق ( ع ) از بافنده ، و اين كه بافنده نفرين شده است سخن رفت . فرمودند : « حائك كسى است كه بر خدا و رسول دروغ مىبافد . »
[ 4 ] و آن چنان بود كه چون بنى مراد ، قيس را كشتند . اشعث به خونخواهى او برخاست ، ولى به جاى آنكه بر بنى مراد بتازد ، بر بنى حارث بن كعب حمله برد . اشعث در اين نبرد اسير شد ، و سه هزار شتر فدا داد تا آزاد گشت .
[ 5 ] آن چنان بود كه چون پس از رحلت رسول خدا بنى وليعه كافر شدند ، ابو بكر ، زياد پسر لبيد را به سر وقت آنان فرستاده زياد گروه بسيار از آنان را كشت . ماندهء مردم به اشعث پناه بردند . اشعث گفت : من شما را يارى نمىكنم . مگر آنكه مرا پادشاه خود سازيد ، و چنان كردند ، و تاجى آنسان كه قحطانيان بر سر مىنهادند به سر او نهادند .
اين هنگام ابو بكر به مهاجر پسر ابى اميّه كه در صنعا بود ، نوشت تا اسيران را به مدينه بفرستد . مهاجر نزد زياد رفت در آنجا با اشعث روبرو شد .
اشعث به قلعهء معروف « نجير » پناهنده شد ، و سرانجام اسير گرديد و او را به آهن بسته ، نزد ابو بكر بردند . ابو بكر او را بخشيد و خواهرش را به دو به زنى داد .
[ 6 ] سيّد رضى ( ره ) نوشته است ، اشارت به رويداد يمامه است ، كه اشعث مردم خود را بفريفت تا خالد بر سر آنان تاخت و كشتارى سخت كرد ( انتهى ) . امّا آنچه در حاشيهء دوم نوشتيم به حقيقت نزديكتر است چه مورّخان از خالد و اشعث داستانى در يمامه نياوردهاند . ( ر ك . ابن ابى الحديد شرح نهج البلاغه ج 1 ص 296 ) .
خطبهء 20
[ 1 ] ظاهرا اشارتى است به آيه 9 سورهء انعام .
خطبهء 21
[ 1 ] حدى . الابل : شتر را به سرود و آواز راند . ( منتهى الارب ) .
خطبهء 22
[ 1 ] اشارت است به بيعت شكنى طلحه و زبير به بهانهء خواستن خون عثمان حالى كه آنان
نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 455
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٤٥٥