تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
261 [ چون خبر غارت بردن ياران معاويه را بر أنبار شنيد خود پياده به راه افتاد تا به نخيله رسيد . مردم در نخيله به دو پيوستند و گفتند اى امير مؤمنان ما كار آنان را كفايت مىكنيم . امام فرمود : ] شما از عهدهء كار خود بر نمىآييد چگونه كار ديگرى را برايم كفايت مىنماييد ؟ اگر پيش از من رعيت از ستم فرمانروايان مىناليد ، امروز من از ستم رعيت خود مىنالم . گويى من پيروم و آنان پيشوا ، من محكومم و آنها فرمانروا . [ چون امام اين سخن را ضمن گفتارى درازى فرمود كه گزيدهء آن را در خطبه‌ها آوردم ، دو مرد از ياران وى نزد او آمدند ، يكى از آن دو گفت : من جز خودم و برادرم را در اختيار ندارم ، اى امير مؤمنان فرمان ده تا انجام دهم ! امام فرمود : ] شما كجا و آنچه من مىخواهم كجا ؟ 262 [ و گفته‌اند حارث بن حوت نزد او آمد و گفت چنين پندارى كه من اصحاب جمل را گمراه مىدانم ؟ فرمود : ] حارث ! تو كوتاه‌بينانه نگريستى نه عميق و زيركانه ، و سرگردان ماندى . تو حق را نشناخته‌اى تا بدانى اهل حق چه كسانند و نه باطل را تا بدانى پيروان آن چه مردمانند . [ حارث گفت من با سعيد بن مالك و عبد اللَّه پسر عمر كناره مىگيرم فرمود : ] سعيد و عبد اللَّه بن عمر نه حق را يارى كردند و نه باطل را خوار ساختند . 263 [ و فرمود : ] همنشين پادشاه همچون شير سوار است ، حسرت سوارى او