جهانيان كه آنچه تو بردى از مال مسلمانان ، اگر مرا روا بود ، شادم نمىنمود كه به دستش آرم و براى پس از خود به ميراث بگذارم . پس لختى بپاى كه گويى به پايان كار رسيدى و زير خاك پنهان گرديدى ، و كردار تو را به تو نمودند . آنجا كه ستمكار با دريغ فرياد برآرد و تباه كنندهء - عمر - آرزوى بازگشتن دارد . « و جاى گريختن نيست » .
« 42 »
و از نامهء آن حضرت است به عمر پسر ابو سلمهء مخزومى
كه از جانب امام والى بحرين بود . او را برداشت و نعمان پسر عجلان زرقى را به جاى او گماشت . اما بعد ، من نعمان پسر عجلان زرّقى را به ولايت بحرين گماشتم و تو را از آن كار برداشتم نه نكوهشى بر توست و نه سرزنشى ، حكومت را نيك انجام دادى و امانت را گزاردى . پس بيا كه نه گمان بدى بر توست و نه ملامتى به تو داريم . نه تهمتى به تو زدهاند ، و نه گناهكارت مىشماريم . من مىخواهم به سر وقت ستمكاران شام بروم ، و دوست داشتم تو با من باشى چه تو از كسانى هستى كه از آنان در جهاد با دشمن يارى خواهند و بديشان ستون دين را برپا دارند ، ان شاء اللَّه .
« 43 »
و از نامهء آن حضرت است به مصقله پسر هبيرهء شيبانى
كه از جانب امام عامل اردشير خرّه بود از تو به من خبرى رسيده است ، اگر چنان كرده باشى خداى خود را به خشم آورده باشى و امام خويش را نافرمانى كرده . تو غنيمت مسلمانان را كه نيزهها و اسبهاشان گرد آورده ، و ريخته شدن خونهاشان فراهم آورده ، به عربهايى كه خويشاوندان تواند ، و تو را گزيدهاند ، پخش مىكنى ! به خدايى كه دانه را كفيده و جاندار را آفريده اگر اين سخن راست باشد ، نزد من رتبت