تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
خود را فرود آورده باشى و ميزان خويش را سبك كرده . پس حق پروردگارت را خوار مكن و دنياى خود را به نابودى دينت آباد مگردان كه از جملهء زيانكاران باشى . بدان ! مسلمانانى كه نزد تو و ما به سر مىبرند حقشان از اين غنيمت يكسان است ، براى گرفتن آن نزد من مىآيند . حق خود را مىگيرند و باز مىگردند . « 44 »
و از نامهء آن حضرت است به زياد بن أبيه . به امام خبر رسيد معاويه به دو نامه‌اى نوشته و مىخواهد او را بفريبد و برادر خود بخواند دانستم معاويه نامه‌اى به تو نوشته مىخواهد خردت را بلغزاند ، و عزمت را سست گرداند . از او بترس كه شيطان است . نزد آدمى مىآيد و از پيش رو و پشت سر ، و راست و چپ او در آيد ، تا به هنگام غفلت وى ، بر او بتازد و خردش را تاراج سازد . در روزگار عمر ، ابو سفيان از آنچه در خاطر داشت سخنى گفت كه خطاى زبان بود و وسوسهء شيطان . نه نسبى بدان درست شود و نه ميراثى را سزاوار بود . آن كه بدان - نسب - آويخته ، چون كسى است كه به جمع ميخواران هجوم آرد تا با آنان باده گسارد ، او را از خود ندانند و از جمع خويش برانند ، يا چون آوندى به دنبال پالان بسته كه پيوسته جنبد و از اين سو بدان سو جهد . [ چون زياد اين نامه را خواند گفت : سوگند به پروردگار كعبه كه بدان گواهى داد ، و پيوسته اين داستان در خاطر او بود تا معاويه وى را برادر خود خواند . ] واغل كسى است كه بر ميخواران در آيد تا با آنان بنوشد و چون از جمع آنان نيست پيوسته رانده شود و مانعش گردند و « النّوط المذبذب » پياله يا كاسه و مانند آن است كه به دنبال پالان بندند چون سوار بجنبد يا تند رود آن آوند از اين سو و آن سو شود . ] !