تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
برايش استخوان و پوست آفريده . بنگريد به مورچه و خردى جثّهء آن ، و لطافتش ، در برون و نهان . چنان است كه به گوشهء چشمش نتوان ديد ، و با انديشيدن به چگونگى خلقتش نتوان رسيد . چگونه بر زمين جنبد و به روزى خود خنبد . دانه را به لانهء خود برد ، و در قرارگاه خويش آماده‌اش كند . در گرما براى سرماى خود فراهم آرد ، و به هنگام درون رفتن ، برون شدن را فراياد دارد . رزق او پذيرفته گرديده و روزيش در خور وى رسيده . نعمت دهنده او را وانگذارد ، و پاداش دهنده محرومش ندارد ، هرچند بر خشك سنگى باشد صاف و تابان ، يا بر سنگى فسرده - در بيابان - ، و اگر بنگرى در گذرگاههاى خوراك او كه - چسان - از بالا و زير - پيوسته است به هم - ، و آنچه درون اوست از غضروفهاى آويخته به دنده تا شكم ، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم ، از آفرينش او جز شگفتى نتوانى ، و در وصف او به رنج درمانى . پس ، بزرگ است خدايى كه او را بر دست و پاهايش برپا داشت و بر ستونهاى - بدنش - نگاه داشت . در آفرينش آن آفريننده‌اى با او انباز نبود ، و در خلقت آن توانايى ، وى را كارساز نه . اگر فكرت خود را در گونه‌گون راهها - ى آفرينش - بگردانى تا خود را به نهايت آن راهها رسانى ، تو را جز اين نشان ندهد كه آفرينندهء مورچه و خرمابن يكى بود ، به خاطر دقّتى كه جدا جدا - در آفرينش - هر چيز به كار رفته است ، و اختلاف دقيق و ديرياب كه در خلقت هر جاندار با جاندارى ديگر نهفته است ، و - ميان - كلان و نازك اندام ، و گران و سبك ، و نيرومند و ناتوان ، در آفرينش جز همانندى نيست ، و خلقت آسمان ، و هوا ، و بادها ، و آب يكى است . پس بنگر در آفتاب و ماه ، و درخت و گياه ، و آب و سنگ ، و شب و روز رنگارنگ ، و روان گشتن اين درياها ، و فراوانى اين كوهها ، و درازى ستيغهاى كوه ، و گونه‌گونى لغتها و زبانهاى - مردم انبوه - . پس واى بر آن كه تقدير كننده را نپذيرد ، و تدبير كننده را ناآشنا گيرد . پنداشته‌اند همچون گياهانند كه آنان را كارنده‌اى نيست و اختلاف صورتهاشان را سازنده‌اى . در