پديد گردانيد ، كه اگر چنين بود دگرگونى گيرد و كنه - ذات - او تجزيه پذيرد .
آن گاه نتوان گفت ازلى است - چه با ديگر ممكنات يكى است - ، و اگر او را پشت سرى بود - به ناچار - پيش رويى هم بايد ، پس ناقص بود در اين حال و نيازش بود به كمال ، و نشانهء مخلوق در آن آشكار ، و خود دليلى گردد از آن پس كه خالق بود و نشان او در آفريدهها پديدار . - و چون قدرتش چيره است بر همگان - پس آنچه در جز او اثر كند ، اثر نكند در آن . خدايى كه نه دگرگون شود ، نه جاى به جاى ، و نه روا بود كه پنهان شود - به آثار از انديشه و رأى - ، نزايد تا خود زادهء چيزى بود ، و نزاده است تا - وجود او - به زمان محدود گردد . برتر است از آنكه او را پسرانى بود ، و منزّه از آن است كه با زنان بيآرمد . وهمها به دو نرسد تا او را در اندازهاى در آرد ، و انديشهء دور رس او را در نيابد تا صورتى از وى انگارد . حسّها بدان نتواند رسيد ، و دستها او را نتواند ساييد . برنگردد به هيچ حال ، و دگرگون نشود در احوال . شب و روزش كهنه نگرداند ، و تاريكى و روشنى تغيير دادنش نتواند . نتوان گفت او را اين جزء و آن جزء است ، و يا او را دست و پا و اندام هست ، يا او را عرضى است چنين ، و يا پارهاى از آن ، آن است و پارهاى ديگر اين ، و نه گويند او را كرانه و نهايتى است ، و نه معدوم گردد ، و نه هستى او را مدتى است . نه چيزى او را در خود بگنجاند تا بالاش برد يا فرودش آرد ، و نه چيزىاش بردارد تا كجش سازد يا راستش نگه دارد . نه در چيزى درون است و نه برون از آن ، خبر دهد نه به زبان يا به گوشتپارهء بن دهان . مىشنود نه از راه سوراخهاى - گوش - و آلتها - و استخوان - . مىگويد نه با به كار گرفتن لفظ در بيان . نگاه مىدارد نه با رنج به خاطر سپردن ، مىخواهد نه از روى انديشه به كار بردن . دوست دارد و خشنود مىشود نه از راه دلسوزى و رحمت . دشمنى ورزد و خشم گيرد بىتحمّل مشقّت . آنچه بودنش را خواهد گويد : باش ! و هست گردد . نه به آوازى كه به گوش فرو رود و نه به بانگى كه شنيده شود ، كه گفتهء خداى سبحان با كرده او يكى است ، كه پديدش آورد ، و گفتهاش از كردهاش جدا نيست .
آن را پديد آورد و پيش از آن نبود ، و گر نه خداى ديگرى مىبود .
نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٢٠١