آيا ابو بكر را عقيده اين بود كه رأى او از رأى جدت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم كه خداوند شهادت بشفقت و مهربانى آن حضرت نسبت بامت داده است بالاتر و افضل است ؟ يا اينكه خود را عملا تكذيب نموده و ثابت كرد كه هر رئيسى بايد جانشين خود را معين نمايد ؟ و بامت و رعيت نيز اعلام دارد كه بعد از وى متحير و سرگردان نمانند ؟
يا اينكه ترسيد كه اگر اين كار را نكند و كسى را معين ننمايد ، مردم بپدرت امير الحسن رجوع كنند ، و به حق او اعتراف نمايند ، و اقرار بامامت امامى نمايند كه جدت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم تصريح بامامت او نموده است ، پس بتعيين عمر مبادرت ورزيد ، تا مردم را از رجوع بصراط مستقيم جلوگيرى نمايد .
يا اينكه قصد او اين بود كه عمر بعد از او حفظ مقام او را نموده و نگذارد آنچه از او صادر شده بر مردم معلوم گردد ؟
يا اينكه اين كار را براى مكافات و پاداش عمر بجاى آورد كه در روز سقيفه با او بيعت كرد و او را بخلافت نصب نمود ؟ چنانچه صاحب كتاب ( العقد ) ذكر نموده است .
و نيز گويم : تعيين او عمر را بخلافت با علم او باينكه وى در نزد مسلمانان متهم و بد نام است ، و هرگز براى آنان خيرخواه نخواهد بود ؛ بدليل اينكه جدت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم را از نوشتن صحيفهء كه بسبب آن هرگز گمراه نشوند منع نمود ، و با علم بغلظت و قساوت قلب عمر و عداوت او با پدرت امير الحسن عليه السلام خصوصا و با بنى هاشم عموما ، از بزرگترين مصيبتها است براى كسانى كه هلاك شدند ، يا از نبوت جدت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گمراه شده و خواهند شد .
فصل هشتاد و نهم
و اى فرزندم كه خدايت به راه راست سيرت دهد و بسعادت صاحبان عقل مشرفت فرمايد ، بدان كه : آنچه در روز سقيفه واقع شد كه پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم را در بستر مرگ رها نموده و بتمهيد مقدمات خلافت پرداختند بدون اينكه با صاحبان بصيرت مشورت نمايند ، و فرمايشات خدا و رسول را زير پا گذاشته و خود به تنهائى