تو گردد ، كار من بدين منوال بود كه براى تو بيان نمودم ، و هميشه در ترك معاشرت با اهل دار غرور از مالك يوم نشور طلب خير نموده ، تا اينكه انتقال مرا از حله با اهل و عيال بمشهد پدرت امير الحسن عليه السّلام اختيار فرمود ، و من در آن مكان شريف غالبا از مردم كنارهگيرى نموده و غير از اوقات كمى ، از اجتماعات و معاشرت با مردم بر كنار بودم ، و بدين سبب مشمول عنايتهاى بسيار خداوند جل جلاله در دين و دنيا قرار گرفتم ، كه سراغ ندارم مثل آن را باحدى از ساكنين آن مقام مكين عنايت فرموده باشد ، پس از آن انتقال مرا با اهل و عيال بمشهد جدت حسين عليه السّلام اختيار فرمود ، و آن حضرت جد تو است از طرف مادر ؛ زيرا كه جده تو ام كلثوم دختر حضرت امام زين العابدين عليه السّلام است ، و آنجا محلى است كه از مردم و بلاد دور است ، زيرا كه مشهد مولاى ما على عليه السّلام نزديك است بكوفه كه محل آمد و رفت مردمان است ، و اين رساله را در اوقاتى كه در جوار حرم حسينى عليه السّلام اقامت داشتم نوشتم ، در حالتى كه از مردم و مشغولكنندگان منعزل بوده ، و از عالميان بر كنار بودم .
پس از آن بخاطرم رسيد كه اگر سه سال در آن مشهد مقدس بمانم و عمرى باشد استخاره نمايم كه بمجاورت مولاى ما مهدى عليه السّلام و پدر و جدش عليهم السّلام ( بسر من راى ) مشرف گردم ، كه براى عزلت و كنارهگيرى از مردم بهتر است ؛ زيرا كه از بلاد و آشنايان دور افتاده است ، و گويا صومعهايست كه در بيابانى واقع شده است ، و از خداوند اميدوارم كه به اين آرزوى خود برسم ، و احدى در مجاورت اين مشاهد مشرفه سهگانه بر من سبقت نگرفته باشد و به اين فضيلت مشرف نشده باشد ؛ زيرا كه احدى را سراغ ندارم كه با اهل و عيال بهر يك از اين مشاهد مشرفه منتقل شده باشد چنان كه من منتقل شدم ، و خداوند جل جلاله بفضل و كرم خود اين كار را براى من ميسر فرموده و توفيق آن را عنايت نموده است ، و انشا اللَّه اين وسيلهء آنست كه ما را در جوار رحمت خود قرار دهند ، و احسان و كرم خود را شامل حال ما فرمايند ، و در مسرت و خورسندى خود شريك و سهيم فرمايند ،
فصل صد و سى و دوم
و اى فرزندم محمد ، كه خداوند جل جلاله ببركت آباء