راضى نباشم ، و نيز مكلفم كه عزل ترا از اين مقام قبل از رسيدن نامه اراده نموده و خواستار باشم .
فصل صد و نوزدهم
روزى يكنفر از فقهاء به من گفت : همانا ائمه عليهم السلام در مجالس خلفاء و سلاطين حاضر شده و با آنان خلطه و آميزش داشتند ، در جوابش گفتم :
ائمه صلوات اللَّه عليهم در مجالس ايشان حاضر ميشدند در حالتى كه در دل از ايشان معرض بودند ، و در باطن بطورى كه خدا خواسته بود بر ايشان غضبناك بودند ، اما تو آيا خود را چنين ميدانى خصوصا در حالتى كه حوائج ترا برآورند ، و ترا در نزد خود مقرب دارند ، و به تو احسان و نيكى نمايند ؟ در جوابم لا گفت ، و بتفاوت حال اعتراف نمود ، و تصديق كرد كه حضور و دخول ضعفاء بر آنان مثل و ورود و حضور اهل كمال نيست .
فصل صد و بيستم
همانا بعضى از ملوك و سلاطين بزرگ از من كتبا تقاضا كرد كه در جايى كه بسيارى از اهل دنيا آرزوى آن را دارند و براى رسيدن به آن سر و دست ميشكنند او را ملاقات نمايم ، در جواب او نوشتم : آيا اين كاخى كه در آن سكونت دارى ديوارى يا آجرى ، يا زمينى ، يا فرشى ، يا سترى ، يا چيز ديگرى در آن وجود دارد كه براى خدا و در راه رضاى او به كار برده شده باشد تا من حاضر شده و بر آن بنشينم يا به آن نظر نمايم و ديدن آن براى من آسان باشد ؟
و مكرر به او نوشتم : كه آنچه در اوائل عمر مرا بملاقات ملوك و سلاطين وادار ميكرد همانا اعتماد بر استخاره بود ، و الآن ببركت انوارى كه خداوند جل جلاله به من مرحمت فرموده و بسبب آن اطلاع بر اسرار پيدا كردهام دانستهام كه استخاره در مثل اين اسباب و اين گونه از امور بعيد از حق و صواب ، و مخاطرهء با رب الارباب است .
و اى فرزندم محمد ، كه خداوند بقوهء الهيه و انوار ربانيه از معاشرت با مردم بىنيازت فرمايد ، و به آن قوه ، خطر معاشرت با آنان كه ترا از خدا باز ميدارد بدانى ، بدان كه : از جمله چيزهائى كه در اثر معاشرت به آن مبتلا خواهى شد اينست كه در حركات و سكنات و