در جواب گفت : چه كنم با آنچه بخارى و مسلم در تزكيه و مدح ابو بكر و عمر و عثمان و اتباع ايشان روايت نمودهاند .
گفتم : از اول با تو شرط كردم كه به آنچه اصحاب تو در آن منفردند احتجاج و استدلال ننمائى ، و تو خود ميدانى كه هر گاه انسانى اگر چه در اعلا درجهء عدالت بوده باشد ، براى خود بدرهمى و كمتر از آن شهادت دهد قبول نخواهد شد ، و اگر همان شخص بر عليه كسى كه در اعلا درجهء عدالت باشد شهادت دهد قبول خواهد شد ، و بخارى و مسلم چون اعتقاد بامامت اين جماعت دارند شهادتشان بر طبق عقيده خود و كمك برياست و منزلت و مقام ايشان است ، پس قبول نخواهد بود .
چون كلام بدينجا رسيد ، گفت : به خدا قسم ميان من و حق عداوت و دشمنى نيست ، و آنچه بيان نمودى واضح و آشكار است و شبههء در آن نيست ، و من از آنچه تا حال به آن عقيدهمند بودم توبه مينمايم ، و بسوى خداوند متعال بازگشت ميكنم .
چون آن مرد فقيه از توبه فارغ شد ، ناگهان مردى از پشت سر من آمده و خود را به روى دستهاى من انداخت ، و در حالى كه گريه ميكرد دستهايم را بوسه ميداد ، به او گفتم تو كيستى ، گفت : با اسم من چه كار دارى ، گفتم : تو الآن صديق و رفيق حقيقى من هستى ، و نيكو نيست كه من نام صديق و دوست خود را ندانم تا در مقام مكافات او برآيم ، باز هم از معرفى خود امتناع نمود ، پس از آن فقيه سؤال كردم ، گفت : فلان بن فلان از فقهاى نظاميه است ، و الآن اسم او را فراموش نمودهام .
فصل نود و ششم
و اى فرزندم محمد كه خداوند بصلاح پدرانت حفظت نمايد ، و طول عمرت عنايت فرمايد ، بدان كه روزى نقيبى نزد من آمده و مردى حنبلى مذهب با خود آورده بود و اظهار داشت : كه اين مرد دوست ما است ، و چون متمايل بمذهب ما شده است با وى بحث و مذاكره نما .
به دو گفتم : چون قيامت برپا شود و محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به تو بگويد : براى چه تمام علماى