امام پس از شهادت پدر
امام رضا عليه السلام در خراسان با زهر به شهادت رسيد . پس از شهادت امام رضا امّت اسلامى به اختلاف و تفرقه دچار گشته و مردم مسلمان ، نشانههايى را كه در زمان حيات امام هشتم آنها را از ديگران متمايز كرده بود ، از دست دادند .
خلافت دوباره به بغداد بازگشت و مأمون عبّاسى هر كسى را كه خود مىخواست ، به دربار خويش نزديك كرد و با كسانى كه روزى او را در برابر برادرش امين يارى كرده و حكومت را از چنگ او بيرون آورده بودند راه جفا و جنايت پيش گرفت و نشان خود را كه براى انقلاب خويش برگزيده بود ، تغيير داد و دوباره جامهء سياه در بر كرد . بدين ترتيب حكومت براى بار ديگر ، حكومت عبّاسيّان شد !
روزى امام در خيابانهاى شلوغ پايتخت ، بغداد ، راه مىرفت و مردم در برابر آنحضرت صف كشيده بودند و گردن مىكشيدند تا توفيق ديدن امام را به دست آورند . . . يكى از كسانى كه در آن روز جزو همين تماشاگران بوده است ، مردى است زيدى مذهب كه چنين روايت مىكند :
به طرف بغداد بيرون شدم همين كه به آنجا رسيدم ، مردم را ديدم كه بر يكديگر سبقت مىگيرند و از كسى تشرف مىجويند و مىايستند . پرسيدم : اين شخص كيست ؟ گفتند : فرزند امام رضا است . گفتم : به خدا بايد به او بنگرم .
آنحضرت سوار بر استر نر يا مادهاى بود . گفتم : خدا اصحاب امامت را لعنت كند كه مىگويند خداوند طاعت اين ( بچه ) را واجب كرده است !
در اين هنگام امام جواد راه خود را به طرف من كج كرد و گفت : اى قاسم بن عبد الرحمن :