پشت سراو داخل شد و گفت : اى اميرالمؤمنين به سخنان من گوش فراده .
هارون هراسان به وى گوش سپرد . يحيى گفت : فضل جوان است ، امّا من نقشهء تو را عملى مىكنم .
چهرهء هارون از شنيدن اين سخن ازهمشكفت و به مردم روى كرد و گفت :
فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اينك او توبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد .
حاضران گفتند : ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مىداريم و هر كس را كه دشمن بخوانى ما نيز او را دشمن مىخوانيم ! ! و اينك فضل را دوست داريم .
يحيى بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامهاى به بغداد رفت .
مردم از ورود ناگهانى يحيى شگفتزده شدند . شايعاتى در بارهء ورود ناگهانى يحيى گفته مىشد ، امّا يحيى چنين وانمود كرد كه براى سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگى به عملكرد كارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نيز به اين امور پرداخت . آنگاه سندى بن شاهك را خواست و دستور قتل آنحضرت را به او ابلاغ كرد . سندى فرمان او را به جاىآورد .
امام موسى كاظم هنگام فرارسيدن وفات خويش از سندى بن شاهك خواست كه غلام او را كه در خانهء عبّاس بن محمّد بود ، بر بالين وى حاضر كند .
سندى گويد : از آنحضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خود او را كفن كنم ، امّا او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود : ما خاندانى هستيم كه مهريهء زنانمان و مخارج نخستين سفر حجّمان و كفن مردگانمان همه از مال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است .
چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهرههاى سرشناش بغداد را كه هيثم بن عدّى و ديگران نيز در ميان آنها بودند ، بر جنازهء آنحضرت حاضر
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 706
مساهمون: شريعت
ص٧٠٦