تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
مىگيرد در حالى كه من در خدمت به تو كارى نكرده‌ام ، و از چشمهء مناجات تو سينه را سيراب نساخته‌ام . بر محمّد و آل او درود فرست و سزاوارترين دو كار را نسبت به من به انجام رسان . اى مهربان‌ترين مهربانان » . من ترسيدم او از دستم برود ، و كارش بر من نهان ماند . از اين رو به او در آويختم و گفتم : تو را به خدايى كه گزند رنج و خستگى را از تو برداشت و لذّت ترس را به تو عطا كرد چرا بال رحمت و كنف رقت خويش را از من دريغ مىدارى ، كه من سر گشته و حيرانم ؟ فرمود اگر توكّل تو راست باشد سرگشته نباشى . در پىام روان شو . چون زير درخت رسيد . دستم را گرفت ، در نظرم آمد كه زمين زير پايم كشيده مىشد . صبحگاهان به من گفت : مژده بده كه اين مكّه است . فريادها را مىشنيدم و زايران خانه حق را مىديدم . گفتم : به خدايى كه در روز قيامت و تنگدستى به او اميدوارم تو را سوگند مىدهم ، كه كيستى ؟ گفت : حال كه قسم دادى ، بدان كه من على بن الحسين بن على بن ابىطالب هستم . « 1 » آرى ، امام اخگرى از پرتو خيره كننده ايمان و شراره‌اى از آتش بر فروختهء رسالت بود . تاريكى بر خيابانهاى مدينه سايه مىگسترد . مردم به خانه‌هاى خود خزيده بودند ، باران مىباريد باد سرد زمستانى مىوزيد . « زهرى » گويد : زين العابدين عليه السلام را ديدم كه آرد بردوش گرفته بود و مىرفت عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! اين چيست ؟ فرمود : قصد سفر دارم . توشه‌اى آماده كرده‌ام تا به جايى تسخير ناپذير ببرم . « زهرى » گويد : گفتم : اين غلام من است اجازه ده آن بار را بر دوش گيرد . حضرت نپذيرفت . گفتم : بدهيد من آن را بر دوش گيرم و شما را از بردن آن
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 46 ، ص 40 - 41 .