بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت :
« چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مىشود ؟ ! خدايا ! من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آوردهاند . پس ايشان را از من و مرا از ايشان آسوده گردان » . « 1 »
اين در حالى است كه على عليه السلام اندكى پيش از شهادت ، سپاهى براى نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى فرزندش امام حسن فرماندهى آن را عهده دار شد ، امّا تضعيف ارادهء سپاهيان و اختلاف نظر آنان و نيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست سپاه حضرت شد . به طورى كه مىتوان گفت كه اگر همين عوامل در زمان حيات حضرت على نيز رخ مىداد او را نيز با شكست مواجه مىكرد .
امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزند بزرگوارش كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته بود . خداوند به وسيلهء او ميان دو گروه از امّتش اصلاح بر قرار مىكند ، امضا شود .
در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت :
چون اميرمؤمنان شهيد شد ، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند : تو جانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم . پس بر ما حكومت كن . امام حسن به آنان گفت :
« به خداى سوگند كه دروغ مىگوييد . شما به كسى كه بهتر از من بود وفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند ؟ و چگونه من به شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم ؟ اگر راست مىگوييد قرار من و شما اردوگاه مداين باشد ، آنجا وفادارى نشان دهيد » . « 2 »
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 42 ، ص 196 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ج 44 ، ص 43 .