خدا صلى الله عليه و آله باشد ، جز من و برادرم كسى را نمىيابيد . معاويه بر سر حقّى با من به منازعه برخاست كه ازآنِ من بود ، امّا به خاطر صلاح امّت و جلوگيرى از خونريزى آن را به دو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه با معاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر را آرزو مىكرد و من مىدانم ، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند » . « 1 »
با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آنحضرت نيز بر وى اعتراض كردند . حجر بن عدّى با او گفت : « به خدا قسم دوست داشتم كه تو در اين روز وفات مىيافتى و ما نيز با تو مىمرديم و چنين روزى را نمىديدم . ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم شديم و آنان بدانچه دوست مىداشتند ، شادمان و خوشحال بازگشتند » .
به نظر مىرسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ گويد ، امّا همين كه با او خلوت كرد ، فرمود :
« اى حجر ! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم . هر كسى ، آنچه را كه تو دوست مىدارى دوست ندارد و راىاو همانند راىتو نيست . من جز براى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست اندكار امرى است » . « 2 »
سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن عليه السلام بود ، نزد امام حسن آمد ، عدّهاى در محضر امام مجتبى حضور داشتند . سفيان خطاب به امام گفت :
سلام بر تو اى خوار كنندهء مؤمنان !
امام پاسخ داد : سلام بر تو اى سفيان .
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 42 ، ص 56 به بعد .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 57 .