« چون رسول خدا درگذشت ، عرب در خلافت او به كشمكش برخاستند . قريش ادعا كرد كه ما قبيله وخانواده و دوستان او هستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد . عرب پنداشت كه آنچه قريش مىگويد ، همان است و حجّت آنان دربارهء حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح است . پس به تقاضاى آنان « آرى » گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد . آنگاه قريش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنى را كه به اعراب گفته بودند ، براى ما نيز آوردند ، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان نداديم . بدين ترتيب قريش ، با دادخواهى و احتجاج اين امر ( خلافت ) را عهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّد صلى الله عليه و آله ما را به احتجاج و طلب داد خود از آنان فرمان دادند ، آنان از ما كناره گيرى كردند . و با يارى يكديگر ، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند . پس ديدار در پيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است .
آنگاه امام عليه السلام در ادامهء اين نامه افزود :
اى معاويه امروز از اين كه بر گردهء كارى كه براى احراز آن شايستگى ندارى ، پريدهاى باعث تعجّب وشگفتى است . براى تو نه فضلى در دين است و نه اثرى پسنديده در اسلام .
زادهء دشمنترين قريش با رسول خدا صلى الله عليه و آله وقرآنى . خدا تو را ناكام گذارد . به زودى باز گردانده شوى و خواهى دانست كه سراى آخرت ازآنِ چه كسى است . به خدا ديرى نخواهد پاييد كه پروردگارت جانت را بگيرد و آنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستادهاند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمىكند . . .
ونيز نوشت :
انگيزهاى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم همانا عذرهايى بود كه من دربارهء تو ميان خود و خدايم عز و جل داشتم . پس اگر تو تسليم شوى از حظّى
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 343
مساهمون: شريعت
ص٣٤٣