اين صدا مرا به خود مشغول كرد و ردّ پاها را گرفتم و رفتم . ناگهان چشمم به على بن ابىطالب افتاد . خود را مخفى كردم و از حركت باز ايستادم . آنحضرت در دل شب دو ركعت نماز گزارد و آنگاه به دعا و گريه و زارى و ناله پرداخت . از جمله مناجاتهايى كه مىكرد اين بود كه مىگفت :
« معبودا ! در عفو تو مىانديشم پس گناهم بر من سبك مىشود آنگاه دربارهء سخت گرفتنت فكر مىكنم پس مصيبتم بر من گران مىآيد » .
آنگاه گفت :
« آه اگر در صحيفهها گناهى را بخوانم كه خود آن را فراموش كردهام امّا تو آن را گرد آورده باشى ! پس مىگويى : او را بگيريد . پس واى بر گرفتارى كه خانوادهاش او را نتوانند نجات بخشند و قبيلهاش او را سودى ندهند و كروبيان به دو رحمت نياورند » .
آنگاه گفت :
« واى از آتشى كه احشا و امعا را مىسوزاند ! واى از آتشى كه پوست را مىكند ! واى از سوزانندگى پارههاى آتش ! »
ابودرداء گفت : سپس آنحضرت بسيار گريست . پس از مدّتى ديگر نه صدايى از او به گوش مىرسيد و نه جنبشى از او ديده مىشد . با خود گفتم : حتماً به خاطر شب زنده دارى ، خواب بر او چيره شده است . بايد او را براى نماز صبح بيدار كنم . بر بالين او رفتم آنحضرت مانند يك قطعه چوب خشك بر زمين افتاده بود . تكانش دادم امّا هيچ جنبشى نكرد ، صدايش زدم امّا پاسخى نداد . گفتم : انا للَّهو انا اليه راجعون . به خدا كه على بن ابىطالب مُرد . ابودرداء در ادامهء گفتار خود افزود : به سرعت به خانهء على روانه شدم و اين خبر را به اطلاع آنان رساندم . فاطمه گفت : اى ابودرداء ! داستان چيست ؟ پس من آنچه را كه ديده بودم براى او باز گفتم . او فرمود :
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 219
مساهمون: شريعت
ص٢١٩