« اى ابودرداء به خدا سوگند اين بى هوشى است كه در اثر ترس از خدا بر او عارض شده است » . آنگاه با ظرف آبى بر بالين على عليه السلام آمدند و آب بر چهرهاش پاشيدند . آنحضرت به هوش آمد و به من كه مىگريستم نگاهى كرد و گفت : اى ابودرداء چرا گريه مىكنى ؟ ! گفتم : به خاطر كارى كه در حقّ خودت روا مىدارى گريه مىكنم . پس آنحضرت فرمود :
« اى ابودرداء ! چگونه است هنگامى كه مرا ببينى كه به پس دادن حساب فرا خوانده شدهام در روزى كه گناهكاران به عذاب الهى يقين آوردهاند و فرشتگان سختگير ومأمورانى تندخو دوربرم را احاطه كردهاند . پس در پيشگاه خداوند جبّار حاضر مىشوم در حالى كه دوستانم مرا رها ساخته و اهل دنيا به من رحم آوردهاند امّا بيشترين رحمت را وقتى مىخواهم كه در برابر خدايى كه هيچ چيز از نگاه او پنهان نيست ، قرار گرفتهام . ابودرداء گفت : به خدا سوگند چنين عبادتى را از هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نديدم . « 1 »
از آنجا كه آنحضرت ، به پروردگارش بسيار عشق مىورزيد و به او مأنوس بود و اشتياقى وافر به وى داشت بسيار هم به ديدار پروردگارش مشتاق بود و هيچ گاه از مرگ باك نداشت .
در حديثى آمده است كه آنحضرت در جنگ صفين با غلاله « 2 » در ميدان نبرد حضور مىيافت . امام حسن به آنحضرت گفت : اين لباس جنگ نيست ! اميرمؤمنان در پاسخ به او گفت : فرزندم ! پدرت نمىترسد كه مرگ به او روى آورد يا آنكه او خود به استقبال مرگ رود .
هنگامى هم كه ابن ملجم ، آنحضرت را مضروب ساخت ، وى دستهايش را به آسمان بلند كرد و فرياد زد : به خداى كعبه رستگار شدم .
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 41 ، ص 13 .
( 2 ) - غلاله پوششى است نازك كه آن را زير لباس يا زره دربر مىكردند .