در پى اين برخورد ، آنان به منطقهاى به نام « نهروان » رفتند . در آنجا آنان به يك مسلمان و يك مسيحى برخورد كردند و پس از آنكه از نظر آن مسلمان دربارهء امام آگاهى يافتند ، او را كشتند امّا مرد مسيحى را رها كردند و گفتند كه ما بايد از ذمهء پيامبر خود پاسدارى كنيم ! گويى اسلامى كه ريختن خون مسيحى را روا نشمرده دربارهء حفظ خون مسلمان هيچ فرمانى نداده بود ! !
واقعيّت اين است كه رشد تندروها و عدم آگاهى و ضعف اصول فكرى در نزد اين جماعت ، عامل اصلى آنان در جناياتى بود كه مرتكب مىشدند چنان كه همين عوامل اسباب انقراض و نابودى آنان را فراهم كرد .
روزى عبداللَّه بن خباب كه يكى از اصحاب رسول خدا بود و پدرش خباب بن ارث ، نيز از بزرگترين ياران آنحضرت به شمار مىرفت ، در حالى كه قرآنى به گردن داشت و همسر باردارش كه ماه آخر حاملگى خود را مىگذرانيد ، نيز با او بود با خوارج برخورد كرد . آنان عبداللَّه بن خباب را دستگير كردند و به وى گفتند : اين كتابى كه در گردن توست ما را به كشتن تو فرمان مىدهد . عبداللَّه پاسخ داد : چيزى را كه قرآن احيا كرده ، زنده كنيد و آنچه را كه ميرانده شما نيز بميرانيد .
در همان هنگامى كه آنان با عبد اللَّه بن خباب مشغول گفتگو بودند ، دانهاى خرما از شاخهاى فرو افتاد . يكى از آنان فوراً خرما را برداشت و در دهان برد . ديگر كسانى كه در آنجا حاضر بودند به روى اعتراض كردند و او خرما را از دهان بيرون انداخت . در اين اثنا خوكى نيز از آنجا مىگذشت كه يكى از آنان آن خوك را كشت . همراهانش به او پرخاش كردند و گفتند : كشتن اين خوك فساد در زمين است .
آنگاه دوباره به نزد عبداللَّه بن خباب برگشته به وى گفتند : دربارهء ابوبكر و عمر و على پيش از جريان حكميّت و نيز دربارهء عثمان در آن شش سال اخير
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 202
مساهمون: شريعت
ص٢٠٢