عمرو برخاست و گفت : ابوموسى ، على را از خلافت خلع كرد و من نيز چنان كه او على را خلع كرد خلعش مىكنم و معاويه را به مقام خلافت مىنشانم ! !
بدين سان عاقبت حكميّت ، در فرجام تندروها تسريع كرد . پس از اين ماجرا آنان در محلّى به نام « حروراء » گرد آمدند . امام عليه السلام ، ابن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد و وى با استدلال به قرآن با آنان وارد بحث و گفتگو شد امّا جواب مساعدى از ايشان نشنيد . سپس خود به سوى ايشان رفت و از نام كسى كه پيشاپيش آن جماعت بود سؤال كرد . گفتند : وى يزيد بن قيس ارحبى نام دارد . سپس امام به چادر او رفت و دو ركعت نماز گزارد . آنگاه ايستاد و فرمود : اين جايگاهى است كه هر كه در آن به پيروزى دست يابد در روز قيامت نيز به فيروزى رسيده است . آنگاه به آن مردم روى كرد و فرمود : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا كسى را متنفرتر از من نسبت به خلافت مىشناسيد ؟ گفتند : به خدا نه . فرمود : آيا مىدانيد كه شما خود مرا اجبار كرديد تا عهدهدار خلافت شوم ؟ گفتند : به خدا آرى .
فرمود : پس چرا اينك به مخالفت و ترك من همّت گماشتهايد ؟ ! گفتند : ما گناه بزرگى مرتكب شديم و به سوى خدا توبه كرديم تو نيز از آن گناه به درگاه خدا توبه آر و از او آمرزش خواه تا باز به تو بپيونديم ! على عليه السلام فرمود : من از تمام گناهان به پيشگاه خداوند توبه مىكنم .
آن جماعت به دعوت امام پاسخ دادند و با او به كوفه بازگشتند . شمار آنان پيش از شش هزار تن بود .
امّا چنين به نظر مىرسيد كه آنان به هنگام بازگشت به كوفه ، با گروهى از هواداران جريان حكميّت كه بيشترين شمار سپاهرا تشكيل مىدادند و طرفداران اشعث بودند ، برخورد كردند . اشعث كه مواضع خيانتكارانهاش در هر جا و بر همه كس مشهود بود و نخستين كسى بود كه امام عليه السلام را به پذيرش حكميّت واداشته بود ، به تحريك آنان پرداخت و ايشان را از همراهى با امام بازداشت .
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 201
مساهمون: شريعت
ص٢٠١