و امروز خود باز داشته شدهام . شما دوستدار زندگى هستيد و من نمىخواهم شما را بر چيزى كه ناپسند مىداريد ، وادار كنم » . « 1 »
پس از آنكه هر دو سپاه تن به حكميّت دادند ، قرار شد هر گروه فردى را به نمايندگى برگزيند تا در بارهء مسأله خلافت به بحث و بررسى بپردازند . معاويه ، عمرو بن عاص را ، اين مكّار معروف و كسى كه در ولايت مصر طمع بسته بود ، انتخاب كرد . يك بار ديگر اختلاف ميان اصحاب امام پيدا شد . در همان حال كه امام عليه السلام عبداللَّه بن عبّاس را بدين منظور انتخاب كرده و گفته بود :
« عمرو گرهى نمىزند مگر آنكه عبداللَّه آن را بگشايد و گرهى را نمىگشايد مگر آنكه عبداللَّه آن را ببندد » اشعث گفت : به خدا سوگند تا قيامت دو نفر مصرى نبايد در ميان ما حكم دهند . بناچار امام ، ابن عبّاس را كنار گذاشت و اشتر را به جاى او برگزيد . امّا يارانش اشتر را هم نپذيرفتند و گفتند : آيا مگر كسى جز اشتر اين آتش را بر پا كرده است ؟ !
آنگاه سپاهيان على عليه السلام بر انتخاب ابوموسى اشعرى از جانب امام پافشارى كردند . اين ابوموسى كسى بود كه امام را رها كرده بود و مردم را از يارى دادن او باز مىداشت .
واقعيّت اين بود كه سپاهيان امام را گروههاى مختلفى تشكيل مىدادند . گروهى از اينان از فداكاران و مخلصان و گروهى ديگر از منافقان و گروهى ديگر از تندروها بودند . اين تندروها در قيام بر ضدّ عثمان شركت داشتند و خود را از على و يارانش به خلافت شايستهتر مىپنداشتند ! ! و هم اينان بودند كه بالاخره عليه امام پرچم طغيان برافراشتند و به خوارج معروف شدند .
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 195 .