على عليه السلام در ميان مردم به سخنرانى ايستاد و فرمود :
« اى مردم ! كار شما بدين جا رسيده و حال دشمن نيز چنين است كه خود مىبينيد .
دشمن نفسهاى آخر خود را مىكشد و چون كارها روى آورد آخر آنها را از آغازشان مىتوان خواند . اين قوم بر خلاف فرمان دين در برابر شما ايستادگى كردند و به ما گزندها رسانيدند .
من سحرگاهان بر ايشان يورش مىبرم و آنان را به سمت حكم خداوند عزوجل سوق مىدهم » . « 1 »
چون خبر سخنرانى امام به معاويه رسيد ، با عمرو بن عاص به مشورت پرداخت عمرو در ضمن سخنان خود به او گفت : كارى براى آنان پيش آر كه چون پذيرفتند به اختلاف درافتند و چون نپذيرفتند باز هم به تفرقه و اختلاف فرو افتند . آنان را به كتاب خدا ( قرآن ) فرا بخوان .
فردا صبح شاميان به ميدان آمدند در حالى كه بر فراز نيزههاى خود ، قرآنها را بالا برده بودند . فرماندهان مكتبى نسبت به نيرنگ معاويه هشدار دادند . مثلًا عدى بن حاتم به امام گفت :
شاميان به جزع دچار آمدهاند و پس از ناتوانى آنان راهى جز آنچه تو مىخواهى نيست .
پس با آنان بجنگ . مالك اشتر و عمرو بن حمق و ديگران نيز چنين گفتند . امّا اكثريت سپاه على عليه السلام كه از ادامهء جنگ خسته شده بودند ، گفتند : آتش جنگ ما را نابود كرده و مردان ما را كشته است . پس امام فرمود :
« اى مردم ! هميشه امر من با شما به گونهاى بود كه خود ميل داشتم تا اكنون كه جنگ شما را ضعيف و ناتوان گردانيد به خدا سوگند جنگ از جانب شما آغاز و رها شد حال آن كه دشمن شما را ناتوانتر و بيچارهتر كرد . هشدار . . كه من تا ديروز امير و فرمانده بودم و امروز مأمور و فرمانبرم ، ديروز باز دارنده بودم
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 194 .