سالها بعد همين ابن جربوز همراه با خوارج نهروان به روياروئى امام آمد و در همان نبرد به قتل رسيد . « 1 »
از خواندن برگهاى تاريخ در مىيابيم كه زبير و طلحه و عايشه هر يك در حركت خود ترديد داشتند و هر كدام از آنها بارها تصميم گرفتند از اين جنگ منصرف شوند . امّا دستى پنهان ، هر بار عزم آنان را تجديد مى كرد و از نو آنان را به قلب فتنه سوق مى داد !
طلحه به بصره آمد و براى مردم سخنرانى كرد و آنان را به خلع امام از خلافت تشويق نمود . مردم از وى پرسيدند : ابو محمّد ! نامه هايى كه از سوى تو به ما مى رسيد غير از اين بود كه اكنون مى گويى ! طلحه خاموش شد و جوابى نيافت و زبير را براى سخنرانى پيش فرستاد .
عايشه نيز در مسير حركت خود به بصره با چاه آبى به نام « حوأب » رو به رو گشت . سگهاى اطراف اين چاه به وى پارس كردند . عايشه پرسيد : نام اين چاه چيست ؟ گفتند : حوأب . ناگهان عايشه بانگ برداشت و بر بازوى شترش زد و آن را خوابانيد و سپس گفت : به خدا سوگند : به خدا سوگند من مصداق حديث سگهاى حوأب هستم . مرا باز گردانيد . مرا باز گردانيد .
بدين سبب عايشه و همراهانش يك شبانه روز در كنار چاه حوأب اردو زدند . امّا عبداللَّه بن زبير حيلهاى به كار بست و چهل نفر و بنابر قولى ديگر پنجاه نفر از باديه نشينان را حاضر كرد و بديشان رشوه داد تا نزد
هامش
( 1 ) - فى رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 39 ، به نقل از ابن ابى الحديد .