يفعل ] است ، چنان كه در مبحث قدرت ، محقّق خواهد گرديد ، و يا صحّت فعل و ترك است نظر بذات ، چنان كه مذاق جمهور متكلّمين است . و هردو معنى ، لازم دارند مسبوقيّت فعل را بإراده ، چنان كه نزد متأمّل ، ظاهر و منكشف است ، و لازم مبرهن الإستحاله و محال بالذّات است ! زيرا كه ؛ مستلزم خلوّ مرتبهء ذات است از كمالات ذاتيّه و أوصاف حقيقيّه ، و منافى واجب الوجود بالذّات ، واجب الوجود من جميع الجهات است ! و مناقض براهين عينيّت صفات حقيقيّه و أوصاف ذاتيّه است » « 1 »
و در [ لمعات إلهيّة ] - صفحه 390 - از صدر المتألّهين نقل مىكند « 2 » كه :
« إراده در أشياء ، تابع وجود أشياء است . و همچنانكه حقيقت وجود ، مختلف است به : وجوب و إمكان و غنا و حاجت و بساطت و تركيب و صفا و كدورت و تجرّد و تجسّم ، و به : خلوص از شوائب أعدام و جهات و إمتزاج به آن أعدام و نقصانات . . . »
آنگاه ميگويد كه : إراده و محبّت « رفيق وجوداند ! و وجود ، در همهء أشياء ، محبوب و لذيذ است . »
و إضافه مىكند :
« پس محقّق شد كه ؛ آن چيزىكه مسمّى است گاهى بإراده و گاهى بعشق و گاهى بميل و گاهى به غير اينها ، ساريست مثل وجود در همهء أشياء . ولى ؛ گاهى در بعضى مراتب ، به اين إسم مسمّى نميشود ! به جهت جريان عادت و إصطلاح بر غيرآن ، و يا از براى خفاى آن ، در اين مراتب در نزد جمهور ، و يا از براى عدم ظهور آثار مطلوبه از إراده برايشان در آن مراتب ، . . .
بعد از تمهيد اين مقدّمه ، ميگويم كه : إراده و محبّت ، يك معنى دارند ! و آن ، در واجب الوجود بالذّات ، عين ذات و عين داعى است . و در غيراو ، گاهى زائد مىباشد بر ذات و مىباشد غيرقدرت و غيرداعى . مثل إنسان ، كه إرادهء او ، غالبا منفك مىشود از قدرت او ، كه عبارت از صحّت فعل و ترك است در مثل كتابت و مشى و مانند آنها ، و منفك مىباشد نيز از داعى بفعل [ مثل نفعى كه متوقّع است از فعل كتابت ] و از داعى به ترك [ مثل ضررى كه مترتّب مىشود بر فعل او ] . پس ؛ قدرت و إراده و داعى ، متعدّد ميباشند در إنسان نسبت ببعضى از أفعال ، و متّحد ميباشند در حق مبدأ أعلى ، زائدند بر ذات در أوّل ، و عين ذاتند در دوّم . . . »
بعد از توضيحاتى ميگويد :
« إنسان هرگاه ؛ قصد كند بإحداث فعلى يا حركتى ، ناچار است أوّلا : از [ تصوّر ] آن و [ تصديق ] بفايدهء آن . و بعد از آن ، ناچار است از [ إراده و عزم ] آن . و بعد از آن ، ناچار است از [ ميلى ] كه متحقّق باشد در أعضاى آن ، به تحصيل آن فعل . پس ؛ در حقيقت ، اين أمور أربعه - يعنى ؛ علم ، و إراده ، و شوق ، و ميل - حقيقت واحدهاند ، كه موجود مىشود در عوالم أربعه ، و ظاهر مىشود در هرموطنى به صورت خاصّه كه مناسب باشد با آن موطن ، . . . »
سپس ؛ در اين باب ، بيان ديگرى دارد و إظهار مىكند ، كه از معناى أوّل ، أعمّ است . ملخّصش اينكه :
« حقايق وجوديّه - از آنجهت كه حقايق وجوديّهاند - خير محضاند ! و إدراك خير ، إبتهاج و إلتذاذ است . و سابقا محقّق شد كه هرحقيقتى از حقايق وجوديّه ، با نفس خويش بذات خود ، شاعر است ! بحيثى كه ؛
هامش
( 1 ) - لمعات إلهيّة : 236
( 2 ) - در اين باب بأسفار ، جلد 6 صفحات 334 تا 365 مراجعه شود .