داخل شو . شرم مىكنم كه رسول خدا را ديدار كنم در حالى كه حجابى را كه براى من افراشته دريده باشم . پس خانهات را پناهگاه خود و قبرت را اندرونى خانهات قرار ده . تا اين كه او را در حالى ملاقات كنى كه تا وقتى به آن حال پاى بند باشى فرمانبردارترين اوقات نسبت به خداوند هستى . و مادام كه در خانهات نشستهاى بيش از همه وقت ياور دين هستى سپس گفت : اگر پنج خصلت درباره على عليه السّلام را از قول رسول خدا برايت يادآورى كنم همانند مار زهرآگين دندان دارى مرا مىگزى .
آيا به ياد دارى كه رسول خدا هر گاه قصد سفر مىكرد ميان زنانش قرعه مىانداخت و يك بار كه قرعه انداخت به نام من و تو در آمد در اين سفر با او بوديم كه در منزلگاه قدير فرود آمد و على با او بود و گفتگو مىكرد . تو رفتى كه يكباره بر او وارد شوى و من به تو گفتم : همراه رسول خدا پسر عمويش هست شايد با او كارى دارد ولى تو به سخنم توجه نكردى و رفتى اما گريان بازگشتى و چون پرسيدم گفتى كه يكباره بر آنها وارد شدى و گفتى : يا على ! يك روز از نه روز رسول خدا از آن من است و تو در اين روز او را به خودت مشغول كردهاى . و گفتى كه رسول خدا به تو فرمود : آيا از او كينه به دل دارى ؟ و تو گفته بودى : چگونه كينه او را كه برادر تو و پسر عمويت و محبوبترين مردم نزد توست به دل داشته باشم و پيامبر فرموده بود : كسى از اهل من و امّتم كينه او را به دل نمىگيرد مگر آن كه از ايمان خارج شده باشد .
و به ياد دارى روزى را كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم قصد سفر داشت و من بلغور گندم درست مىكردم و فرمود : كاش مىدانستم كدام شما صاحب شتر پر مو است كه سگهاى حوأب بر او پارس مىكنند . من دست از كار كشيدم و گفتم : به خدا پناه مىبرم از اين كه من او باشم و پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود : به خدا قسم بدون شك او يكى از شما دو تن است . اى حميرا ، از خدا بترس كه او تو باشى ، آيا اين را به ياد دارى ؟
به ياد دارى روزى را كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم لباس نو پوشيديم من لباس خودم و تو لباس خودت را پوشيدى و رسول خدا به كنار تو آمد و فرمود : اى حميراء گمان مىكنى تو را نمىشناسم ؟ امّت من از تو روز سختى خواهند داشت .
وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 94
مساهمون: شانه چى
ص٩٤