تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
وارد كرده بودند و در قتل او تعمد داشتند ، كشتن تمام اين لشكر [ به قصاص او ] جايز بود زيرا همگى در اين كار حضور داشتند و هيچ يك با دست و زبانش از آن باز نداشته و جلوگيرى نكرده بود چه رسد به اين كه آنها عده‌اى از مسلمانان را كشتند كه شمارشان همانند مهاجمان بر آنها بود و نيز چهارصد تن از سبابجه را به قتل رسانند و واليان شهر را به شدت كتك زدند » . « 1 »

حركت عايشه بسوى بصره و نصايح ام سلمه همسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به او

ابو على احمد بن حسين بن احمد بن عمران به نقل از كتاب اختصاص از يزيد بن رومان نقل مىكند كه گفت : « وقتى عايشه قصد خروج بر امير المؤمنين على بن ابى طالب را داشت در مكّه نزد ام سلمه رفت و به او گفت : اى دختر ابى اميه ، تو بزرگ « ام المؤمنين » ها هستى و رسول خدا در خانه تو اقامت مىكرد و روزهاى ما را تقسيم مىكرد و وحى [ در خانه تو ] بر او نازل مىشد . ام سلمه گفت : اى دختر ابو بكر به ديدار من آمدى ولى هيچ گاه چنين نمىكردى ، آمده‌اى چه بگويى ؟ ! عايشه گفت : برادرم و پسر برادرم به من خبر دادند كه عثمان مظلومانه كشته شد و در بصره صد هزار شمشير [ زن ] فرمانبردار وجود دارند آيا تو با من به بصره مىآيى شايد خداوند امر مسلمانان و نزاع ميان اين دو گروه را اصلاح كند ؟ ام سلمه گفت : اى دختر ابو بكر ، آيا خون عثمان را مىطلبى در حالى كه خودت دشمن‌ترين مردم با او بودى و اينك به تبرئه او فرا مىخوانى ؟ يا امر خلافت پسر ابو طالب را نقض مىكنى ؟ ! « 2 » كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بر [ خلافت ] او
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، با اندكى اختلاف . ( 2 ) درباره نصايح ام سلمه به عايشه و عدم توجه او به نصايح ام سلمه شيخ مفيد در كتاب الجمل او النصرة فى حرب البصره ( ص 128 ) مىگويد : « ام سلمه به نزد عايشه رفت و به او گفت : تو را پند و اندرز دادم ولى به گوش نگرفتى تو خود نظرت را درباره عثمان مىدانى اگر او جرعه آبى مىطلبيد تو مانع مىشدى ولى امروز مىگويى او مظلوم كشته شد و قصد دارى كه بر سر اين امر با سزاوارترين مردمان به خلافت جنگى برپا سازى ؟ ! تقوا پيشه ساز آن گونه كه شايسته است و به آن چه موجب خشم خداست دست ميانداز . پس از آن عايشه براى او پيغام فرستاد كه : امّا آن چه تو از نظر من درباره عثمان مىدانى درست است و راهى براى خروج از آن نيافتم جز مطالبه خون او . امّا على من او را امر مىكنم كه اين كار [ يعنى خلافت ] را به شوراى ميان مردم واگذارد اگر چنين كرد [ من هم دست مىكشم ] و گرنه با شمشير بر صورتش مىكوبم تا خداوند سرنوشتى را كه برايش رقم زده محقق سازد . ام سلمه در پاسخ او پيغام داد : از اين پس تو را نصيحت نمىكنم و تلاش و توانم را براى تو هدر نمىدهم به خدا سوگند من از دوزخ و آتش جهنم بر تو مىهراسم و خداوند پندار تو را بر باد خواهد داد و پسر ابو طالب را بر سركشان يارى خواهد كرد و سرانجام به زودى گفته‌هايم را در مىيابى و السّلام » .