وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً
؛ روزى كه دوست و رفيق از دوست و رفيقش جويا نمىشود و با او سخن نمىگويد و احوال پرسى نمىكند چرا كه هر كسى سرگرم خويشتن است .
يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ
؛ خويشاوندان و دوستان را مىشناسند و بر آنان پوشيده نيستند و نديدن بعضى از آنان بعض ديگر را مانع از سؤال و جواب نيست بلكه سرگرمى مانع از سؤال و جواب آنها مىشود .
« يسأل » به صورت مجهول نيز قرائت شده يعنى به دوستى گفته نشود كه دوستت كجاست و از او طلب نمىشود زيرا آنها را مىبينند و احتياج به سؤال و طلب ندارند و اين كلامى مستأنف است گويى پس از گفتن
وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً
سؤال شده شايد آن دوست را نبيند پس گفته شده يبصرونهم ، آنها را مىبينند ولى به سبب سرگرمى كه دارند نمىتوانند از يكديگر سؤال كنند .
يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ وَ فَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْوِيهِ
:
« يومئذ » به كسر و فتح ( ميم ) قرائت شده است به فتح بنا بر اين كه اضافه به اسم غير متمكّن ( اذ » شده باشد ، يعنى گنهكار آرزو مىكند در برابر ( رهايى از ) عذاب آن روز هر عزيزى را از فرزندان و همسر و خويشاوندان و نزديكترين بستگان كه از آنها جدا شده و آنان كه وى را در سختيها پناه داده و در تبار به آنان وابسته بوده است ، فدا سازد .
وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ
؛ « ينجيه » عطف بر « يفتدى » است ، يعنى دوست دارد [ افراد ياد شده را ] فدا كند آن گاه اين فدا كردن او را نجات دهد .
جملهء « و من فى الارض و ثمّ » براى اين است كه نجات يافتن را دور بشمارد ، يعنى اگر تمام مردم روى زمين و بستگانش در اختيار او باشند دوست دارد آنها را ببخشد و فداى خويش سازد و نجات يابد و دور است كه اين عمل [ در صورت