بود به ياد ماهى افتاد و گفت طعام ما را بياور .
مِنْ سَفَرِنا هذا
؛ اشاره است به مسافتى كه از جاى صخره پيموده بودند و آن شب و فردايش را تا ظهر ، سير كرده بودند . همين كه موسى ماهى را از يوشع مطالبه كرد يوشع قضاياى قبلى به خاطرش آمد و از اين كه تا به حال فراموش كرده بود داستان را به موسى بگويد بهت زده شد و از موسى دربارهء آن شروع به سؤال كرد و گفت : آيا متوجه شدى چه گرفتارى برايم پيدا شد ؟ وقتى كه به آن صخره پناه برديم ؟ من در آن جا از ماهى و گفتگو دربارهء آن بكلّى فراموش كردم . بعضى گفتهاند يعنى از ماهى غافل شدم و آن را گم كردم . جمله «
أَنْ أَذْكُرَهُ
» بدل است از ضمير متّصل در « انسانيه » يعنى تنها شيطان بود كه ياد ماهى را از خاطرم برد . حمزه در اين جا « و ما انسانيه » و در سورهء فتح ( / 10 ) « عليه اللَّه » به ضمّ « هاء » اوّل خوانده است . « عجبا » مفعول دوّم براى « اتخذ » است ، مانند « سربا » ، يعنى ماهى راه عجيب خود را كه مانند لانهء جانور يا مجراى آب زير زمينى باز شده بود گرفت و رفت . جملهء «
وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ
» معترضهء ميان معطوف و معطوف عليه است . « ذلك » اشاره است به ماهى كه راه خودش را گرفت ، يعنى اين همان علامتى است كه ما در پى آن بوديم . « فارتدّا » از همان راهى كه آمده بودند برگشتند و داستانشان را براى هم بازگو مىكردند بعضى فعل « نبغ » را در حال اتّصال هم بدون ( ياء ) خواندهاند ولى ، اثبات آن : ( نبغى ) بهتر است .
[ سوره الكهف ( 18 ) : آيات 65 تا 74 ]
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً ( 65 ) قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً ( 66 ) قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً ( 67 ) وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ( 68 ) قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً ( 69 )
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً ( 70 ) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً ( 71 ) قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً ( 72 ) قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً ( 73 ) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً ( 74 )