شَغَفَها
؛ دوستى غلام پردهء دل او را پاره كرده و تا سويداى قلبش نفوذ كرده .
« شغاب » : حجاب قلب را گويند ، و امّا از اهل بيت عليهم السّلام قرائت : « شعفها » با « عين » نقل شده ، از فعل : « شعف البعير » : بدن شتر را به وسيلهء ماليدن به صمغ مخصوص به سوزش و احتراق در آورد . و امرءو القيس چنين سروده است :
كما شعف المهنوءة الرجل الطالى « 1 »
( با عين بى نقطه است ) « حبّا » منصوب ، تمييز است . «
إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ
» : ما او را در اشتباه و دور از صواب مىبينيم .
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ
؛ وقتى از بدگويى و غيبت آنها و تعبيرات نادرست و اين حرفهايشان با خبر شد كه مىگفتند : زن پادشاه فريفته بردهء كنعانىاش شده . «
أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ
» : آنها را به مهمانى دعوت كرد .
وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً
؛ « متكأ » يا متكا ، چيزى است كه بر آن تكيه مىكنند مثل پشتى و بالش و غير آن . هدف زن عزيز مصر ، از اين هيئت لميده بر بالشهاى قيمتى و كارد به دست ، آن بود كه وقتى او را ببينند مبهوت شوند و از خود فراموش كنند و دستهاى خود را ببرند . بعضى گفتهاند : منظور از « متكأ » مجلس طعام است ، زيرا آنها همانطور كه عادت مترفين و مردم خوش گذران است لم داده بودند ، غذا و شراب مىخوردند و با هم به حرف و سخن مشغول بودند . ديگرى گفته است : منظور از « متكا » طعامى است كه قطعه قطعه مىشود زيرا معمولا كسى كه چيزى را قطع مىكند ، به وسيلهء كارد بر آن چيز تكيه مىكند .
أَكْبَرْنَهُ
؛ اين زيبايى جامع و جمال درخشان را بزرگ دانستند و مبهوت شدند گفتهاند : حضرت يوسف وقتى كه در ميان كوچههاى مصر راه مىرفت ، نور چهرهء او
هامش
( 1 ) - مصراع اول :أ يقتلني انّى شعفت فؤادها * كما . . .و مضمونش اين است عوض اين كه او مرا بكشد ، من به عشق و محبت خودم دل او را سوزاندم چنان كه مرد صاحب شتر با ماليدن روغن مخصوص بر پشت شترش ، آن را به سوزش در مىآورد . در اين شعر پريدن دل آن زن از لذّت عشق ، به سوزش توأم با لذّتى كه شتر از مالش قطران احساس مىكند تشبيه شده است . مأخذ پانوشت استاد گرجى .