تمركز ذهن و توجه به سوى خدا باشد ، يعنى همان اندازه روح دارد و مؤثر است كه چنين باشد . علت و سبب نافله ، جبران ترك حضور قلب است .
مرحلهء چهارم اين است كه روح انسان نوعى استقلال از استخدام بدن پيدا مىكند و در همان حالى كه بدن به او تعلق دارد يعنى موت طبيعى پيدا نشده است ، روح استقلال پيدا مىكند . اين همان حالتى است كه از آن به انخلاع يا خلع بدن تعبير مىكنند . يكى از حكما گفته است : ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر آنكه به اين مرحله رسيده باشد . ميرداماد كه در عين حال كه حكيم است سالك است ، مىگويد : ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر اينكه اين حالت براى او ملكه شده باشد .
مرحلهء پنجم اين است كه بدن تابع فرمان روح مىشود ، به طورى كه به ارادهء خود مىتواند قلب يا ريه را متوقف كند ، بيمارى را از او راهى كند و هم مىتواند طى الارض نمايد .
اين پنج مرحله مراحل تسلط و ربوبيت بر خود است .
مرحلهء ششم اين است كه تسلط بر جهان و تكوين پيدا مىكند كه در حديث است :
لايزال العبد يتقرب الىّ بالنوافل حتى اذا احببته ، فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و يده الذى يبطش بها .
كرامتها و اعجازها مربوط به اين مرحله است .
2 . در باب عبادت و عبوديت مسائل ذيل بايد طرح شود :
الف . معنى قرب كه در حديث بالا آمده است كه آيا مفهومى مجازى است يا حقيقى ؟ البته حقيقى است و اثر اين نزديكى به كانون لايتناهى هستى مزيد علم و قدرت و حيات و اراده است ، بلكه اين
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٨٩