تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
حديث از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را غزل گفتى و در سفتى بيا و خوش بخوان حافظ كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
اولًا در خود اين شعر ، بيت : ز عشق ناتمام ما . . . ثانياً بيت : نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند . . . معلوم است كه خودش در آن وقت پيرمرد بوده است . ثالثاً تاريخ مىنويسد ( ادوارد براون ، جلد دوم ، صفحه 374 - 375 ) : وقتى سلطان بر شعر حافظ عيب گرفته ( يعنى شاه شجاع ) گفت : غزليات او در معانى و مقاصد مختلفه است و در موضوعى واحد نيست ، لحظه اى صوفيانه است و ديگر دم عاشقانه ، در بيتى مستانه و جسمانى و در بيتى جدى و روحانى ، يك جا عارفانه است و در جاى ديگر رندانه . حافظ چون بشنيد گفت : آرى با همه اين عيوب ، در آفاق اشتهار يافته و همه كس آن را مىخواند و تحسين مىكند ، ليكن اشعار ديگر حريفان ( از جمله خود شاه شجاع ) هيچ گاه از دروازه شهر بيرون نرفته است . د . اين است كه اين دوگونگى نه حمل شود بر شعر بودن و خيال بودن محض ، و نه بر تغيير حالات و دمدمى بودن شاعر مانند هر ايرانى ديگر ، و نه بر دو دوره مختلف شاعر ، بلكه تبديل شود به يك گونگى و گفته شود كه آنچه در باب عرفان حافظ و سلوك و معنى گفته مىشود همه تأويل است ، ظاهر كلام حافظ همين است كه رندى شرابخواره بوده و نسبت به عصر خود و مقررات عصر خود و دين و آيين عصر خود عاصى بوده است و عليه همه آنها طغيان كرده است . پس فسق و عصيان و مخالفت با سنن ، ظاهر كلام است و عرفانْ تأويل . بى جهت نبايد تأويل كرد . و خود اين آزادگى و عصيان