بخواهد به وجود آيد نقش ديگرى است بر صفحه ماده . تا نقش اول محو نشود نوبت به نقش دوم نمىرسد ( 1 ) ، مانند فيلمهاى سينمايى است كه تا اولى بر روى صحنه هست امكان ورود دومى بر روى صحنه نيست . اگر بگوييد صحنه را وسيعتر كنيم ، جواب اين است :
صحنه به حدى كه ممكن است وسيع هست ، نياز به وسعت از نوع ديگر و در بُعد ديگر است كه بُعد زمان است .
دوم اينكه هريك از فعليتها و صورتها و نقشها يك اجل طبيعى و عمر طبيعى دارد و امكان بقا براى خود آنها بيش از حد معين نيست .
همان طورى كه ممتنعات از ناحيه ذات خود امكان وجود ندارند ، زمانيات و ممتدات از ناحيه ذات خود امكان ادامهء بيشتر ندارند . بلى ، در موتهاى اخترامى كه استعداد بقاى بيشتر هست اين اشكال هست ولى نه به صورت اينكه چرا نيستى و فنا و مرگ هست ، بلكه به صورت اينكه چرا قبل از وقت رسيده است كه البته آن جواب ديگرى دارد كه همان مسأله شر بالقياس است .
مطلب سوم اينكه حتى از نظر خود همان صور و فعليتها نيز موتها و نيستيها موت و نيستى واقعى نيست ، انتقال از نشئه اى به نشئه ديگر است ، بسط و قبض است نه هستى و نيستى . پس نيستىِ نيستى نسبى است . مثل اينكه كسى كه در اين اتاق است به عللى به اتاق ديگر برود او در اين اتاق نيست نه اينكه مطلقاً نيست و از صفحه وجود محو شد . آنوقت اين سخن به ميان نمىآيد كه چرا صورتها پيدا شوند و محو شوند ، يعنى چرا بيايند و بروند ؟ به قول خيام اين آمدن و رفتن براى چيست ؟ مىگويد :
دارنده چو تركيب طبايع آراست
از بهرچه افكندش اندر كم و كاست
گر نيك آمد شكستن از بهرچه بود
ور نيك نيامد اين صور عيب كراست
هامش
( 1 ) رجوع شود به شماره 5 .