تركيب پياله اى كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمىدارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
بر مهر كه پيوست و به كين كه شكست
جامى است كه عقل آفرين مىزندش
صد بوسه زمهر بر جبين مىزندش
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
مىسازد و باز بر زمين مىزندش .
نيستيها و مرگ و فايده آن ازنظر جمع و نظام :
جواب اين ايرادها اولًا اين است كه اگر هر نقشى كه در اين جهان آمده پايدار بماند ، نوبت به نقشهاى ديگر - كه آنان نيز حظ و حقى دارند - نمىرسد . پايدارى يك گل عين ممنوعيت ساير گلها كه در آينده بايد بيايند از حق وجود و هستى است . از گفته هاى خود خيام خوب مىتوان عليه او استفاده كرد . مىگويد :
از رنج كشيدن آدمى حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجاى
پيمانه شود تهى دگر پرگردد
پس تا پيمانه تهى نشود ، دگرباره پر نمىگردد . براى پر شدن نوبت ديگرِ پيمانه و جام ماده از مىوجود ، بايد تهى بشود تا پر گردد .
اين گونه ايراد خيام كه چرا آنها كه هستند مىروند ، نظير ايراد شوخى مآبانه اى است كه به مىفروشان مىگيرد و مىگويد :
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز مىناب كسى هيچ نديد
من درعجبم ز مىفروشان كايشان
به زان كه فروشند چه خواهند خريد
بديهى است كه اين يك شوخى است و نمىتواند ايراد باشد .