اوج خود رسيده بود و مردم تشنه چنين فكرى بودند كه به آنها عرضه شود كه حكومت حق مردم است و از آنها ناشى مىشود و آنها هستند كه بايد زمامداران را انتخاب كنند ، و اين افكار عرضه شد و با قدرت فوق العاده اى هيجان ايجاد كرد . در همين وقت بود كه كليسا يا طرفداران كليسا و يا [ افرادى ] با اتكاء به افكار كليسايى قيام كرده و اين طرز تفكر را بر خلاف اصول دينى كه از قديم به آنها گفته شده بود كار خدا را به خدا واگذار كن و كار قيصر را به قيصر ، يافتند .
اين خود كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت ملى را عليه كليسا بلكه عليه مسيحيت بلكه عليه دين و خدا به طور كلى برانگيزد .
4 . اين فكر كه مردم هيچ حقى بر حاكم ندارند ، فقط وظيفه و تكليف دارند ، يك فكر قديمى است مقارن با ولادت مسيح و شايد قديمتر كه هم در ايران وجود داشته است و هم در روم ، دو قدرت بزرگ جهان آن روز .
در آن ادوار نه سخن از حاكميت ملى بوده و نه از آزادى و نه از مساوات ، يعنى سه اصلى كه روسو و ديگران عنوان و از آنها دفاع كردند .
در ادوار جديد نيز اين فكر قديمى از طرف برخى سلطنت طلبان تجديد شد و رنگ كليسايى كه دادند اين بود كه موهبت الهى است و حاكم فقط در برابر خدا مسؤول است . بعد خواهيم گفت كه حتى هابز هرچند موهبت الهى را نپذيرفت ولى جنبه دوم را پذيرفت .
در كتاب قرارداد اجتماعى روسو ، صفحه 37 مىنويسد :
گروسيوس در قرن 17 :
گروسيوس ( رجل سياسى و تاريخ نويس هلندى كه در زمان سلطنت لويى سيزدهم پادشاه فرانسه در پاريس به سر مىبرد و در سال 1625 كتابى به اسم حق جنگ و صلح نوشت ) قبول ندارد كه قدرت رؤسا فقط براى آسايش مرئوسين ايجاد شده است و براى اثبات نظريه خود وضعيت غلامان را شاهد
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٨٨