آزادى و مساوات را جزء حقوق شمردن اشتباه است :
حقيقت اين است كه آزادى و مساوات را نمىتوان حق فرض كرد ، تعريف حق در مورد اينها صادق نيست ، بلكه اينها حداكثر امورى هستند كه نمىشود تكليفى وضع كرد و آنها را ممنوع كرد نظير ممنوعيت از نفس كشيدن ، يعنى اينقدر براى بشر ارزش دارند كه نمىشود آنها را از اينها ممنوع ساخت . همچنين مساوات در برابر قانون هم خودش حقى از حقوق نيست ، زيرا اينكه قانون بايد مساوى وضع شود و مساوى اجرا شود ، خودش يك حقى در مقابل ساير حقوق نيست .
به عبارت ديگر ، هم حق و هم مالكيت از امورى است كه به اشياء خارج از وجود انسان تعلق مىگيرد ( 1 ) . همان طورى كه نمىشود انسان مالك نفس خود باشد نمىتواند بر نفس خود حق داشته باشد . بنابراين انواع آزاديها هيچ كدام حقى و بهره اى نيست كه آدمى بخواهد از چيزى بردارد ، بلكه بهره اى است كه از خودش مىبرد . معنى حق آزادى يعنى كسى حق ندارد كه آزادى مرا از من سلب كند ، همان طورى كه آزادى يك انسان از لحاظ مالكيت به معنى اين است كه مملوك غير نيست نه به معنى اين است كه مالك خودش است . ساير آزاديها هم همه از اين قبيل است . پس آزاديها هيچ كدام حق
هامش
( 1 ) ولى در مورد حق مىتوان گفت لزومى ندارد كه بر چيزى يا بر كسى باشد .
هرچيزى كه براى چيزى به وجود آمده باشد منشأ حق است همان طورى كه موجودات زمين براى انسان آفريده شده و مولد حق است ، مغز هم براى فكر كردن و زبان براى بيان آفريده شده ، پس مىتوان گفت حق آزادى عقيده و آزادى بيان .
بلى ، آزادى رقبه به هيچ معنى حق نيست . پس در مورد حق ، شرط نيست كه به خارج از وجود انسان [ تعلق داشته باشد . ] بلى همان طورى كه در متن آمده حق بر نفس معنى ندارد ولى حق بر انجام يك عمل خاص مىتواند باشد . اما به هر حال خود آزادى كه نقطه مقابل ممنوع الحقوق بودن است حق خاص نيست ، يعنى اينكه انسان منعى از حقوق خود نداشته باشد ، حق عليحده نيست . آنچه حق است ، خود بيان است نه آزادى استفاده از اين حق . آنچه كه انسان از او محروم مىشود خود عقيده يا بيان است نه آزادى . اين مثل اين است كه بگوييم به شما مانع نشدن ديگران را اعطا كرديم . آزادى در مرتبه بعد از اجتماع پيدا مىشود و حق در مرتبه قبل از اجتماع .