ولى تو تا لب معشوق و جام مىخواهى
طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
مىگويد سنايى نيز در ابتدا ميخواره بوده و بعد آن مقام يافته كه يافته است ، چنان كه مىگويد :
به حرص ار شربتى خوردم مگير از من كه بد كردم
بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
حافظ شناسى - ميخوارگى جوانى و توجه پيرى
در ص 14 و 15 دو غزل را مىآورد كه يكى مربوط است به عياشى جوانى و ديگر به پاكى و طهارت پيرى . اولى :
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را . . .
و دومى :
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد
كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد . . .
صفحه 17 مىگويد : حافظ فطرتاً ملكوتى است ، لهذا در وسط مدايح يا اشعار مىو معشوقه ظاهرى باز هم به معانى مىپردازد .
عجبا در ص 18 شعر « فداى پيرهن چاك ماهرويان باد - هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز » را حمل بر اپيكورىگرى حافظ مىكند .
صفحه 20 :
. . . هرچه گفته و در هر حالى كه بوده هدف و مقصود خاصى دارد ( بر خلاف نظر انجوى ، شعر برايش هدف نبوده است ) از عشق صورى و ميخوارگى تا آغاز طلب و حالات شك و ترديد و حيرت و جستجوى مقصود از اين و از آن و كوبيدن اين در و آن در و يأس از اين تشبثات و با خود به راه افتادن و باز نرسيدن و جستجوى مجدد راهنما ، همه را در موقع خود