هدف آن واحد به وجود آمده نيست ، هر كدام تشخص و استقلالى تام از ديگران دارند .
يا شق سومى در كار است نه مانند آب است كه عناصر فردى با هم تركيب مىشوند و شخصيت و استقلال خود را به كلى از دست مىدهند و « او » يعنى آب مىشوند و خاصيت ذاتى اوّلى خود را از دست مىدهند ، و حتى نه مثل آن سلول واحد است كه يك جريان طبيعى و يك سازمان طبيعى افراد را به عنوان اعضا مىسازد ، مانند چشم و گوش و بينى و قلب و طبعاً هر فردى با خصوصيت و وظيفهء خاص خودش و با شكل لازم خودش و هنر لازم خودش آفريده مىشود ، يكى در متن طبيعت چشم جامعه و ديگرى مغز و يا روح و سلسله اعصاب جامعه و ديگرى ستون فقرات به وجود مىآيد و طبعاً تغيير شغل لايتخلف است . و نه مانند درختان يك باغ است كه خود درختان در تكوين شخصيت ديگران نقشى ندارند ، يعنى نه شخصيت افراد مضمحل شده و مركَّبى با شخصيت جداگانه به وجود آمده است و نه يك روح حاكم بر مجموع درختان وجود دارد و به هر حال هر كدام صددرصد حسابى جداگانه دارند .
بلكه انسانها از نظر شخصيت جسمى و بدنى در حكم درختان يك باغ و گوسفندان يك گلهاند همان قدر تحت تأثير يكديگر هستند كه درختان در مجاورت يكديگر به واسطهء انتقال ميكروبها و غيره و يا گوسفندان ( در حد بيشترى ) .
مسألهء جبر محيط :
ولى از لحاظ روحى و شخصيت انسانى ، انسان سخت تحت تأثير محيط و جامعه و تاريخ خودش است و تاريخ و جامعه به طور جبرى تا حدودى بر او حكومت مىكند . از نظر جوّ روحى و انسانى ، يعنى از نظر جوّ افكار و انديشه ها و عواطف و عادات و وابستگيها و دلبستگيها و گرايشها و جهت گيرىها و كنشها و واكنشها تحت تأثير محيط و تاريخ است ، در عين حال نه به صورت جبر يعنى علت تامّه بلكه نيروى عقل و اراده به او نوعى قدرت قيام و اقدام عليه تاريخ و محيط داده است ، به
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 401
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٠١