فكرى است ( 1 ) . مىنويسد :
« از اينجا جدايى آغاز شد و هر يك از دو گروه اجتماعى در راه خود جرىتر و سمجتر گرديد . واقعيت اين بود كه ماهيت تعليم و تربيت قديم در مرز دنياى نو ، فروافتاده و درمانده بود اما نسل پير ساده دل به آن التفات نداشت ، درها را بسته بود و پنجره ها را گرفته بود و به صداى بلند مىخواند : « آوردهاند كه در روزگار انوشيروان عادل . . . » ( 2 ) . در اين ميان سوداگران نوآور ، چه در زمينهء سياست و چه در تجارت ، بُل گرفتند و دست اندركار شدند و از آن همه نيروى مستعد و تشنه آدمهايى ساختند كه سينه به گلوله مىدادند بدون آنكه بدانند براى چه و براى كه . . . آدمهايى ساختند كه به انتقام آن همه « ضَرَبَ زيدٌ » و مسمّط و فرائدالادب خواندن ، به سرگذشت شهين و مهين هجوم بردند . . . ما وارث چنين ميراثى بوديم و چگونه مىتوانستيم انتظار داشته باشيم كه نسل جوان جز اين بار بيايد ؟ اگر اين نسل معنويتى ندارد ، اگر به هيچ چيز پابند نيست ، اگر ارزشها را بازنمى شناسد و اگر با دانش و بينش اصيل مسلَّح نشده و با همهء شوقش با زندگى امروز غريبه و بيگانه مانده است ، به اين دليل است كه سلاح مطلوب را در اختيارش نگذاشتهاند و نادانسته او را به اين راه كشاندهاند . . . » مسألهء سوء استفادهء سوداگران نوآور ( به قول مقالهء بالا ) از نظر
هامش
( 1 ) و يا ميل به مستقل زندگى كردن و از حضانت پدر و مادر خارج شدن . آن عطف و رحمت اوليه نداى طبيعت است و اين احساس غرور و شخصيت نيز نداى طبيعت است .
( 2 ) نظير اين است كلام فلاماريون در كتاب خدا در طبيعت كه ما در مقدمهء جلد اول اصول فلسفه نقل كردهايم . به هر حال روحانيين ما هم سرگرم حل شبههء ابن قبه و جمع بين حكم ظاهرى و حكم واقعى و مسائل اجتماع امر و نهى و امثال اينهاست و با اينها مىخواهد جامعهء جديد را حفظ كند .