كشتن نفس و نفس كشى يك تعبير رايج و شايعى شده . ولى توجه دقيق در كلمات بزرگان مىرساند كه مقصود آنها از كشتن نفس شكنجه دادن و زجردادن تا حدى كه قواى نفس به كلى تحليل برود نيست ، بلكه مقصودشان موت نسبى است يعنى تكامل ، همان طورى كه مولوى مراتب موت و حيات را در اشعار معروف خود بيان مىكند و مىگويد :
از جمادى مردم و نامى شدم
از نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
بار ديگر من بميرم از بشر
پس برآرم از ملائك بال و پر
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم ، چون ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون
مولوى و امثال او همواره دم از عشق و حركت مىزنند ، كمال را در پيمودن راه عشق مىدانند نه در زجر و رياضت . تصور آنها اين نيست كه سعادت در گرو كشتن يك وجود مزاحم است به نام نفس .
سعادت را در سير صعودى و طى اطوار وجود مىدانند . از اين رو ميراندن نفس مفهوم عبور از عالم نفس به عالم جان را مىدهد ( 1 ) . در كلمات اميرالمؤمنين ( سلام الله عليه ) است : * ( قد احيا عقله و امات نفسه .
هامش
( 1 ) اين گونه تزكيه و ميراندن نفس مفهوم از ميان بردن قوّه اى را نمىدهد ، بلكه مفهوم رفع مانع و برداشتن و آزاد شدن از قيود و پابندهاى مادى از قبيل جاه و مقام و پول را مىدهد ، انسان حالت نيرويى را پيدا مىكند كه آزاد شده باشد ( رجوع شود به ورقهء « تزكيهء نفس و ترك دنيايى كه نيرو و آزادى است » ) . به عبارت ديگر مربوط است به عرضه داشتن هدفهاى بالاتر و متوجه كردن نفس به هدفهاى عاليتر كه نامش تقرب و قصد قربت و اخلاص لله است .