مىشود و يا در اثر تبعيت از او ديوانه مىگردد ، و البته به نفس در اين حالت كه قطعاً وضع غيرعادى دارد واقعاً بايد بدبين بود چون در اين وقت فقط عامل شر است و از او جز شر برنمى خيزد .
مخصوصاً اين نوع بدبينى از آن جهت است كه در نفس در اثر پيدايش عقده ها و يا در اثر خودخواهى ذاتى و طبيعى ( عامل الف ) حقايق گاهى قلب مىگردد . نمود غير از بود است . حالات روانى در حالى ظهور مىكنند كه ماسك مخصوص به چهره مىزنند و ماهيت خود را مخفى نگه مىدارند . ( رجوع شود به روانكاوى خواجه نورى ) شيخ انصارى مىگويد : انسان گاهى گريه مىكند و خود مىپندارد كه براى خدا مىگريد و حال آنكه براى دنيا گريه مىكند .
اين جهات ، يعنى خودخواهى طبيعى و حب به ذات كه منشأ حب به آثار ذات است ، ديگر فقدان هدايت غريزى نفس و جهالت ذاتى او و نيازمندى به هدايت تشريعى و تربيتى ، ديگر نفاق با خود كه ظهور غير از بطون است ، سبب مىشود كه انسان واقعاً به نوعى بدبينى به نفس خود نگه كند ، او را مانند نوكر يا كلفت يا خدمتكار نامطمئنى فرض كند كه اندك غفلت سبب مىشود كه دزدى يا هيزى يا خيانت كند . مسألهء مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاقبه ناشى از اصل بدبينى است .
گفتيم كه يكى از حالات نفس كه منشأ بدبينى به اوست نفاق و دورويى با خود است . در اينجا مثلى معروف است و آن اينكه : فلانى آب نمىبيند و اگرنه شناگر ماهرى است . نفس انسان در وقتى كه دسترسى و قدرت و امكان ندارد ، نوعى تظاهرات دارد كه خود انسان دربارهء خودش به اشتباه مىافتد ولى بعد كه آب ديد و امكاناتش به دست آمد ، خود را طورى نشان مىدهد كه قبلًا هيچ تصور نمىرفت .
چه خوب مىگويد مولوى :
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٢٧