دارد و اين مكتب هم مانند اسلام نفيى است و اثباتى ، و اگر تقيد نيست به انتخاب و عصيان ، پس باز هم تسليم است . نقطهء مقابل انتخاب و عصيان اين است كه ديگرى انتخاب كند و من كوركورانه تسليم شوم و تمرد نكنم .
اين گروه به همين جهت هر قيدى را در مذهب اگزيستانسياليسم كفر مىدانند ، حتى تقيد به راستى ، امانت ، عفاف ، وفاى به عهد و وعد . بايد خود را از قيد اين مسائل آزاد سازند تا به معنى حقيقى عصيانگر باشند . طبعاً يكى از قيود عقل است . از قيد عقل كه عِقال است نيز بايد آزاد باشند تا اگزيستانسياليست واقعى باشند ، مگر اينكه گفته شود كار به عكس است : اول از قيد عقل آزاد شدهاند ، بعد اگزيستانسياليست شدهاند .
در اين بزم ساغر به آن كس دهند
كه داروى بيهوشىاش در دهند
و شايد به همين جهت است كه مدعى هستند اصول كلى اخلاقى و ارزشهاى قبلى وجود ندارد ، هركس در عمل خودش به كار خودش ارزش مىدهد . رجوع شود به اگزيستانسياليسم و اصالت بشر ، مصطفى رحيمى ، بحث وانهادگى .
ثانياً در قيد اشياء بودن و پرستندهء آنها بودن از آن نظر آفت است و بيمارى است كه انسان را فلج و معيوب و از خود غافل مىكند ، يعنى آدمى خود را هميشه فراموش مىكند و شئ يا شخص ديگر را در ياد دارد و او را خودش مىپندارد و تسليم بلاشرط آن شئ است و به اين جهت شخصيتش تعطيل و معيوب مىشود . ولى در خدا محو شدن و فانى شدن انسان را شكوفا و زنده و شاداب مىسازد .
اينجا ممكن است گفته شود چه فرقى هست ميان خدا و غيرخدا كه بندگى خدا مساوى است با آگاهى و باز يافتن خود ، و چرا فناى در او شدن و تسليم او شدن مساوى با نيستى و معدوم شدن و ضعيف شدن نيست ولى فانى در غير او شدن مساوى است با معدوم شدن و ضعيف شدن .