تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
طفوليت بقدرى از خود راضى ميسازد كه گاهى اوقات ايشانرا به سرحد بىادبى و گستاخى مىرساند . چند روز پس از ملاقات كارگزار ، در اطاق خود در كاروانسرا با يكنفر هندو مشغول صحبت بودم كه شخصى از خودراضى كه ملبس به لباس ابريشمى نازكى بود همراه نوكرى حامل قليان خرامان از در درآمد . اين شخص از اينكه جلو پاى وى به حال احترام برنخاستم بسيار متعجب گرديد و يا تظاهر بتعجب كرد و از هندوى مصاحب من پرسيد كه چرا جلو او برنخاسته‌ام . ولى هندو جواب داد كه از خودش بپرسيد چون او فارسى ميداند و خوب صحبت مىكند و ازاين‌رو دوباره از خود من با طرزى بسيار زننده و غرورآميز اين سئوال را پرسيد . من رو به او كرده جواب دادم : چه ؟ تصور ميكنى كه به اين شهر كرمان آمده‌ام فقط بخاطر اين كار كه در پيش پاى اشخاصى كه بميل خود و بدون اجازه باطاق من وارد ميشوند بلند شوم ؟ او جواب داد هرگاه صاحبان مقام و عنوان بر من وارد شوند بايستى همين احترام را درباره آنها اعمال و اجرا كنم . پس از گفتن اين مطالب وقتى ديد من براى رضاى خاطر او حتى به خود تكانى ندادم اضافه كرد : ولى من مىبايستى از يك نفر فرنگى كافر اين انتظار را داشته باشم . به زحمت توانستم از عصبانيت و غضب خود در برابر اين شخص گستاخ تازه بدوران رسيده كه پس از تحقيق فهميدم يكى از براهوئيهاى مستخدم را صدا كرده به او گفتم تا آن شخص را بيرون كند و او هم فورا بيرون خزيد . اين خبر به زودى و بسرعت برق در كاروانسرا پيچيد و از آن پس اشخاصى كه