بادى از جانب كوهستان ميوزيد ميتوانستم باحساسات خود اجازه دهم كه مسأله را برتر از خيال بداند ولى هوا آرام بود و يا حداقل در جهت عكس اين تصور گرما شدت داشت .
با رسيدن بريگان مستقيما بسوى دروازه قلعه راندم . عدهاى از اهالى در كنار دروازه نشسته و بچهها نيز در همانجا ببازى مشغول بودند . بچهها بمحض ديدن من ترسيده درحالىكه فرياد ميكشيدند فرار كردند و حتى مردان نيز با چشمانى حاكى از بهت و آشفتگى و حيرت بما مىنگريستند . بعضى از ايشان تصور مىكردند فراريانى هستيم كه از چپو نجات يافته به اين سامان آمدهايم و هيچيك نميتوانستند قبول كنند كه از اين سرزمين ناپذيرا عبور كرده باينجا آمده باشيم . پيش از آنكه بتوانم پياده شده توضيح و تعريفى بنمايم ، خبر ورود ما در سراسر محل منتشر شد و رئيس آنجا عباسعلى خان فورا نزد من آمد تا تحقيق كرده بپرسد كيستم ، از كجا آمدهام و منظورم چيست .
من در چند كلمه به او گفتم كه نوكر تاجرى هندو هستم كه از كلات عازم كرمانم و وقتى در حال صحبت كردن بوديم ، نامه مختصرى را كه از مراد خان به زمان همراه داشتم به او دادم تا گواه شناسائى من باشد و از او خواستم تا توصيه كرده دستور دهد راهنمائى همراه من حركت كند و اقدام برفتارى نمايد كه مىبايست آن رئيس نسبت به من مرعى دارد . وقتى نامه را بدقت خواند گفت نه كوچكترين شكى درباره گفتهها و مطالب من دارد و نه بر آن قصد است كه خواستههاى مرا انجام ندهد و بنابراين از مسافرت من بسوى كرمان و از نزديكترين راه جلوگيرى نخواهد كرد اگرچه در واقع بموجب فرمان شاهزاده ساكن در شهر موظف است مرا نزد رشيد خان حاكم ناحيه يا شهرستان نرمانشير كه در شهرى بنام كروك
( Krcok )
در فاصله 30 ميلى از مسير مستقيم من بكرمان زندگى مىكند بفرستد . سپس سوالاتى از من نمود كه چهطور در ميان بلوچها گذران كرده بودم و گفت تعجب مىكنم بدون آنكه مرا غارت و لخت كرده باشند اجازه عبور دادهاند .
گفتم بگمانم فقر من جواز عبورم بوده است زيرا بجاى اينكه چيزى داشته باشم تا از