تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
اين عمل همانگونه كه پيش‌بينى مىكردم مقدمه‌اى بود از پستى و لجاجت و كله‌شقى اين پيرمرد رذل و يا نشانه‌اى از بدرفتارى نسبت به من . من به قصد خواب ، گرسنه و دلسرد دراز كشيدم . گوسائى فقير و درمانده كه از فهرج با من آمده بود و انتظار داشت از غذاى من سهمى ببرد اينك تصميم گرفت كه بسادگى و به اين آسانى گرفتار يأس و نااميدى نگردد و براى درخواست غذا و دريوزگى خارج شد . گوسائى بعد از نيم ساعت با انبانى پر از قطعات و خرده نان و چند دانه‌اى خرما بازگشت و من دو براهوئى بر اين خوان تازه راحت‌ترين و آسوده‌ترين شام را خورديم . 17 آوريل - امروز صبح پيش از آنكه هوا يكسره روشن شود مردى كه به خفا بودن عمل خود تظاهر مىكرد نزد من آمد و گفت بخاطر دوستى وى با قوم‌وخويش من يعنى گرانت ، و رفاقت و صميميتى كه با او داشته وادار شده است بيايد و مرا آگاه نمايد كه خان تصميم گرفته است راهنمائى براى من تعيين نكند و خلاصه تا دو سلاح كمرى را بوى تحويل ندهم نگذارد از اين محل خارج شوم . من بهر وضع و صورت كه باشد فوق العاده از اين رفتار و زورگوئى در تحويل سلاحها بخان متنفر و بيزار بودم و از اين رو بمرد خيرخواه پيام‌آور گفتم كه اگر تا به زمان راهنمائى مرا قبول كند حاضرم در نهايت علاقمندى سه‌برابر ميزان معمول به او پاداش و اجرت بدهم . ولى او اظهار كرد كه به راه آشنا نيست و همچنين گفت ممكنست او را هم نفى بلد كنند بطورىكه هرگز جرات نكند به بمپور و حوالى آن بازگردد . بنابراين نميشد انتظار داشت كه او درباره من نوعى فداكارى مرعى دارد و بالتبع شك نداشتم كه از جانب خود مهراب خان گسيل شده بود تا اين حرفها را بزند . لذا ناچار شدم سلاحهاى كمرى را به زودى و تا موقع برخاستن او نزد خان بفرستم و درخواست كمك و همراهى كرده بخواهم راهنمائى به من بسپارد . در ازاى تحويل سلاحها در ظرف نيم ساعت راهنما حاضر شد و پس از آنكه از جهت رعايت تشريفات نامه‌اى را كه به سردار به زمان نوشته شده بود گرفتم بمپور را با عميق‌ترين تأسفاتى كه تابحال نظير آن را احساس نكرده بودم ترك