تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
كه خدمتگزارى هستم كه با خرج و دستور شخص ديگرى مسافرت ميكنم و جز اينكه درخواست او را رد كنم چاره‌اى ندارم و بداند در دار دنيا چيزى ندارم تا بتوانم با رعايت ادب و احترام تقديم وى نمايم . اين رك‌گوئى و صراحت لهجه توسط يكى از اقوام خان كه در شب قبل وضعيت خود را براى او شرح داده بودم نيز تاييد شد . اگرچه اين مرد هم درخواست نمود تا دو عدد سلاح كمرى
( Horse Pistol )
معمولى از همان نوعى كه فاتح محمد ، يكى از شترداران ، بكمربند خود آويزان و حمل ميكرد بوى بدهم . خان از من خواست تا آنها را ببيند و پس از آنكه چند دقيقه‌اى آنها را امتحان كرد اظهار داشت كه بهيچوجه به خوبى و معادل سلاحهائى نيست كه از كاپتن گرانت دريافت داشته بود . من دوباره خاطرنشان ساختم كه مقام من با گرانت بسيار متفاوتست و اظهار داشتم كه او تاجرى بود كه با سرمايه خودش بتجارت ميرفت در حالى كه من فقط نوكر يك تاجر اسب‌فروش هستم . خان بر سر اين موضوع حرف مرا قطع كرد و گفت چرا چنين مخاطره‌اى را قبول ميكنى و بچه علت صرفا چنين وظيفه بدبختىآور و مشكلى را تعهد مينمائى تا بر اثر آن و در ازاى اين سرگردانى ، يك بت‌پرست رذل را ثروتمند نمائى . او اضافه كرد : تفنگى برگير و بجاى آنكه به اين شيوه ننگين زرخريد و بنده باشى جنك كن ، اين كار كه دارى جان‌كندن و عمل پرزحمتى است كه نه سرفرازى و نه منافعى همراه دارد . اگر باندرز من گوش كنى بكرمان نرو و برگرد و وقتى بهندوستان رسيدى هندوئى را كه اربابت مىباشد و در استخدام وى هستى بدور انداز و امور ويرا بشيطان واگذار ، سرباز بشو و به غارت سرزمينها بپرداز . به اين سخنورى و رجزخوانى كه در واقع و به كلى بايد آن را از خصوصيات گوينده‌اش محسوب داشت جواب دادم ، اگرچه نصيحت او را تاييد و تحسين مىكنم ولى در وضع حاضر از عهده انجام آن برنمىآيم ولى اگر خدا بخواهد و قسمت باشد كه بسلامت بكرمان برسم در نظر دارم خدمت هندو را رها كرده و بزندگى دربدرى خود خاتمه دهم . آن وحشى بهيچوجه نسبت بلزوم ادامه مسافرت من كه اظهار كرده بودم متقاعد نشد ولى وقتى ديد