تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
زيرا حتى موقعى كه صحبت ميكرد لحظه‌اى از تكان‌دادن عصا و جابجا كردن حلقه‌ها باز نايستاد . او حلقه‌ها را از يك سر عصا بسر ديگر عصا رها مىكرد و گره‌هائى كه بر آن قرار داده بودند مانع از افتادن و لغزيدن كامل و كلى حلقه‌ها ميشد . من با سلامى احترام‌آميز به او خوش‌آمد گفتم و او در جواب با صدائى خشن و كلفت به من خوش‌آمد گفت و از من خواهش كرد در كنار او و روى نيمكتى كه دم در مهمانخانه خود بر آن نشسته بود بنشينم . راهنماى من كه آدم بسيار پرحرفى بود ، صبر نكرد تا سئوالى كنند و فورا وقايع پهره را جزءجزء بازگو كرد . سردار در جواب وى سوالات متعددى بخصوص در مورد مسائل مربوط به كاپتن گرانت نمود و از اين افسر خارج از حد توصيف و تمجيد كرد . داستانى كوتاه عقيده عالى او را در مورد گرامى داشتن آن افسر مغموم و افسرده نشان مىدهد . پس از آنكه از توقف من در آنجا نيمساعتى گذشته بود ، فرمان داد بهترين اسبانى را كه در طويله داشت و منحصرا مركب از 70 يا 80 راس ماديان بودند براى تماشاى من بيرون آوردند ، سپس دو كره اسب زيبا را به من نشان داد و پيشنهاد كرد آنها را بخرم . من دليل آوردم كه بخاطر بىپولى قادر بخريد كره‌ها نيستم . او پرسيد چگونه ميتوانى از بىپولى بعنوان يك مانع و رادعى بحث كنى ؟ برو به شهرهاى بندرى و بگو كه گرانت را مىشناسى و حتى ابراز قوم و خويشى با وى نكن و ببين كه چه‌طور هرقدر پول بخواهى ميتوانى قرض كنى . او پس از اندك‌زمانى به قصد اداى نماز از من جدا شد و پس از يكساعت ، غذاى مختصرى براى من و سه نفر همراهانم فرستاد . 16 آوريل - مهراب خان امروز قبل از طلوع آفتاب بكلبه‌اى كه در آن ساكن بودم آمد . وقتى تعدادى آتش‌زنه « 1 » ، ظرفى پر از باروت عالى و چاقوئى به او هديه كردم از اين تحف بسى تلخكام و آزرده‌خاطر گرديد ، زيرا از من بيش از اين انتظار داشت . سپس با آهنگى آمرانه از من خواست تا اجازه دهم هرچه بهمراه دارم ببيند . من جواب دادم كاملا آماده هستم تا هرفرمانى را كه به من ميدهد انجام دهم ولى بايد بخاطر داشته باشد
هامش
( 1 ) -Flint